کودکی

وقتی بچه بودم و میشنیدیم که کاشکی همه چیز مثل بچگی آدم باشه فکر میکردم مگه از این سخت ترم داریم؟

اون موقع ها پشت یه در فلزی بعد یه دالون بلند یه حیاط کوچیک بود با چندتا اتاق و یه آشپزخونه نمور که غمناک بود مامان گوشه اون آشپزخونه زیاد اشک ریخته بود و من فکر میکردم چرا مامان؟ اتاق هایی داشت که تو جرزاش موش داشت و موش ها همه چیزو میجوییدن و غم صاحب خانه تمام قد حرص میخورد از صدای دندون هاشون!!

پشت اون قلعه سنگی ماهمه مون چنان سردمون بود که هیچ بخاری و گازی و چوب و کرسی نمیتونست گرممون کنه 

و من هربار فکر میکردم چرا همه میگن کاش همه ی چیز مثل بچگی های آدم بمونه! 

دراین منجلاب فعلی که در ناخودآگاهم ترس دهشتناکی خونه کرده و در هرفرصتی درموردش فکر میکنم و اشاره میکنم میگم راست میگفتن 

حداقل وقتی بچه بودم از در آهنی که میومدیم تو کوچه یا وقتایی که رابت و هفت سنگ و چیکیلی بازی میکردیم یا پسرا بازی میکردن یادمون میرفت و هیچی مهم نبود حتا لونه ی موشی که مامان تلاش میکرد توش خورده شیشه بریزه و با سیمان ببندش

هرچی آدم بزرگتر میشه غم هاشم بزرگتر میشن 

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
کم بود

موش همه چیزو میخوره الا غم صابخونه رو