شیخ الرئیس

غرق خوندم و تو ذهنم جوابا رو پیدا میکنم وناخودآگاه خیره میشم، یهو خانومه میپرسه ایستگاه شیخ الرئیس کجای پیروزیه؟ و من میگم سه ایستگاه دیگه میریسین و تو ذهنم  تصور میکنم اون روزو اون روزگارو

 میگه میدونم میخوام بدونم کجاست؟ 

تو ذهنم مرور میکنم اون عصر تابستونو، و اون خیابون که شد آخرین بار برای دیدن کسی که شاید خیلی نزدیک بود بهم براش توضیح میدم وتک تک چاله چوله های اون  خیابونو یادم میاد، تازه داشتن  فاضلاب میکشیدن، بهم ریخته است تو ذهنم، میگه بعد پمپ بنزین ؟فکر کردم پمپ بنزین نداشت؟ و  این دیالوگ تو سرم صدا میکنه از تو انتظارهمنشینی های دیگه ای داشتم، اینا هیچیشون به تو نمیخورد متوجه ای چی میگم؟

فکر میکنم درست وقتی مترو رسید دم خونه ی ما دم خونه اونا تموم شد آنچه بود

گاهی سالها طول میکشه تا ذات آدما رو بشه و تو جلوی خودت سنگ رو یخ شی اما دیرو زود داره اما سوخت و سوز نداره

زمان همه چیزو مشخص میکنه 

 

 

/ 1 نظر / 17 بازدید
کم بود

روزگاری بوده و گذشته. به نظرم چرایی قضیه رو نباید جست و جو کرد