...... مترسک ........

يک بار به مترسکی گفتم « لا بد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده ای . » گفت : « لذت ترساندن عميق و پايدار است ،من از آن خسته نمی شوم. »دمی انديشيدم و گفتم « درست است ؛ چون من هم مزه ی اين لذت را چشيده ام. »گفت « فقط کسانی که تن شان از کاه پر شده باشد اين لذت را می شناسند. »آنگاه من از پيش او رفتم ،و ندانستم که منظورش ستايش از من بود يا خوار کردن من .يک سال گذشت و در اين مدت مترسک فيلسوف شد .هنگامی که باز از کنار او می گذشتم ديدم دو کلاغ دارند زير کلاهش لانه می سازند.

                                        ( جبران خليل جبران)

.........................................

یه اتفاق بد 02.gif...... پس ِ آیدیم یادم رفته ؟!!!!!!

به اون دیگه چیزی نفرستین ....... تا بعد یا حق

                                                  

/ 4 نظر / 2 بازدید
يه غريبه

وقتی از کاه تنش را پر ميساختم هرگز به اين فکر نيافتادم که از احساسم به او نگويم. وقتی از چوب برايش پا ميساختم يادم نبود که از راه رفتن برايش آرزو نسازم. حالا که توان راه رفتن ندارم هر روز، روزی صد بار احساساتم را به آتش خرمنش ميسوزانم. ولی افسوس که او همچنان همانگونه است که بود.

يه غريبه

خوب شد که اومدی. ما رو بيخبر نزار.

پگاه

سلام خوفی بچه؟ شه خفر؟ شی می کنی؟