برای ششمین بار چراغ ها را من خاموش میکنم

اینکه یه کتابی بخونی که شخصیت اصلی داستان شبیه تو باشه حس عجیبی به آدم میده آدم احساس میکنه خودشو داره میخونه و گاهی با چشمای بسته هم حدس میزنه که الان چی میگه

کلاریس تو رمان چراغ ها را من خاموش میکنم از زویا پیرزاد آنقدر شبیه منه که گاهی با چشم بسته هم حدس میزدم تو سرش چی میگذره

تموم فکرهاش وقتی به سرعت تموم از تو ذهنش میگذشتن و هیچیش به زبون نمیومد،وقتی پربود و غر میزد و اصل کاری تو دلش باقی میموند، وقتی میزاشت و برمیداشت و فکر میکرد و هیچکس حتا نمیتونست فکر کنه اون خوبه یا بد 

اینکه تونسته اون روند فکری رو هرچند مطمئنم خیلی بیشتر فکر میکرده با دو ور ذهنش بنویسه بهش غبطه میخورم

من خیلی هنر کنم بنویسم همین جا تو این وبلاگه و یه عالمه کاغذ که مینویسم و پاره میکنم و بازم هست 

حیف شد برای شیشمین بارهم این کتاب تموم شد 

دلم میخواست هنوز تو محله بِرِیم و بوارده بمونم 

کاش من اسباب کشی میکردم جی 4 و باغ روبروی خونه رو خودم شخم میزدم تا گوجه فرنگی بکارم 

کاش کلاریس دوست من بود

حتما بهش میگفتم ارتوش خیلی مرد خوبیه و دوستت داره و فقط به نوع خودش شک نکن و ازش بخواه 

البته من یه تفاوت با کلاریس دارم 

کلاریس فکر میکنه و فکراش خسته اش میکنه و هیچی نمیگه و من میگم 

اما هیچکس برداشت درستی نمیکنه!!!! 

دلم میخواست تموم نشه

 کاش کلاریس واقعی بود 

 


 

 

 

 

/ 2 نظر / 13 بازدید
irasong

سایت پرمحتوایی دارید بهتون تبریک میگم

مسکوب

چی بگم دختر جانم ... ان شاالله همه چی زود درست شه ...