کتاب

بعضی کتابها که به صفحه های آخر نزدیک میشم و دلم میخواد نخونم 

دلم نمیخواد تموم شن،، مثل بعضی سریالها و بعضی فیلم ها روزها با شخصیت هاشون زندگی میکنم 

با ارزو میرم آبگوشت میخورم با شیرین میرم کافه و با مردیت میرم تریای بیمارستان بیسکویت و نسکافه به دست حرف میزنم

راستی ما هنوز آبگوشت نخوردیم باهم! 

وقتی برگ های آخر کتابا میرسه انگار که از شهرشون اسباب کشی کنم یا محله شون دلم میگیره و یه جور ناسازگاری میاد درونم دلم تنگ میشه و هی خوابشونو میبینم تا کتاب بعدی و فیلم بعدی و سریال بعدی

اینکه من نمیتونم زیاد کتاب بخونم یا فیلم ببینم علتش همینه

شخصیت ها جزیی از من میشه 

گاهی بعضی هاشون ااصلا ازم فاصله نمیگیرن 

مثل پرین بچگی ها، مثل جودی ابوت، مثل صنوبر داستان صنوبر" اولین کتابی که خودم خریدم "،مثل ننه باران، مثل اون زنه همسایه خالد اینا و مثل زهره همسایه شیرین اینا، مثل کلاریس عزیزم یا اورهان و اون دختر ارمنی که برادر اورهان تو زیر زمینشون قایم شد یادم نیست اسمش و پسرخاله دیلاق کباب غاز  و شخصیت اول هم نوایب نوایی با ارکستر چوبها و....

اینکه آدمها با شخصیتشون هم یادم میمونه کمتر با اسم از همون خصلت هاست 

گمونم برای چهارمین بار عادت میکنیم داره تموم میشه و من دلم برای ارزو و سهراب و تهمینه و نصرت جون جونی تنگ میشه هنوز دلتنگی کلاریس و امیل تموم نشده 

/ 0 نظر / 14 بازدید