زمانی بود که زمین به انسانها سعادت ارزانی میداشت . زندگی طعم پرتغال ، آب گورا و چرت زیر آفتاب میداد . کار وجود نداشت . آدم ها میخوردند و میخوابیدند و مینوشیدن ،زن و مرد به محض این که تمایلی در درونشون احساس میکردند طبیعتا با هم جفت گیری میکردند . هیچ عاقبتی هم نداشت ، مفهوم زوج ئجودنداشت ، فقط جفت گیری یود ، هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود، فقط قانون لذت بود و بس

ولی بهشت هم مثل خوشبخنی کسل کننده است . آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبال می آد کسالت آورتره . بازی ِ لذت خسته شون کرده بود پس انسانها ممنوعیت را خلق کردند .

مثل سوار کارهای مسابقه ی پرش از مانع ، به نظرشون رسید که جاده ی پر مانع کمتر کسل کننده است.  ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمنی را به وجود آورد .

ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن ، در نتیجه غیر ممکن را آفریدند یعنی عشق رو .

عشق چیزی نیست مگر انحراف امیال غریزی ، بیراهه ، اشتباه ، راه فرعی برای پرسه زدن اونایی که همخوایگی حوصله شون رو سر میبره

لذت در لحظه است ، زودگذره ، سطحیه ، زود هم از بین میره . در حالی که عشق تداوم داره. یهنی بالاخره محکمه ، پر تلاطمه ، پا بر جاست ! عشق زمان را به ابعاد یه داستان می بره ، مرحله های مختلفی درست میکنه ، پا پیش گذاشتن داره ، در کردن داره ، غم و غصه ، آه و ناله ، شادی ، رنج ، بالا پایین داره ، خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خم و داره .عشق داستانیه که آدم هایی که نمیتونن با کلمات داستان بسازن برای خودشون سر هم میکنن

                                             ( اومانوئل اشمیت _ از کتاب نوای اسرار آمیز )

...................

خیلی کتابه باحالیه اگه تونستین حتما بخونین نمایشنامه است

 وقتی اینو میخوندم خیلی یادت بودم ویرانهء عزیز. با اینکه شاید اصل داستان از این موضوع سوا باشه اما این یه تیکه عجیب منو یاد تو انداخت ناقولا :)

راستی بچه ها من نمیدونم چرا صفحهء کامنتاتون باز نمیشه :((هر کاری کردم نشد ببخشید اگه نظر ندادم پرشین بلاگ مقصر بید ؛ـ)

................

این دو بیت بد جوری داره تو کله ام میره و میاد شاید اینجا بنویسم بپره نمیدونم... 

من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم

              لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

             که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم!

 

/ 13 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شايان ( آشيل آذرمهر )

سلام عزيز نازنين . سلام دوست خوبم . بابت کامنتهای زيبايت بی نهايت ممنونم . و از اينکه با وجود کار فراوان / باز بيادم بودی و چشمه و مهتابم را آذين کردی / تو را بی کرانه ستايش می کنم . به اميد موفقيت دائمی تو عزيز مهربان . ارادتمند هميشگی : آشيل آذرمهر .

نرگس

سلاااااااااااااااااااااااام. وای حسابی شرمنده اتم. نمی دونستم اين پرشين بلاگ عوض کام شده آی آر. آخه دوست عزیزم وقتی ميای آدرس اين وبلاگت رو برام بذار يا لا اقل ميلت رو بذار. حسابی اين چند وقته خل شدم .

نرگس

در ضمن مطلبت هم خيلی خيلی جالب بود. سعی ميکنم بخونم.

شايان ( آشيل آذرمهر )

سلام آدم برفی عزيزم . سلام دوست خوب و گرامی من . با متن ( دختر زیبای خورشید ) آپ کرده ام . حضور عطر آگینت را به انتظار نشسته ام . در انتظارت هستم . سرافرازم کن . ارادتمند همیشگی : آشیل آذرمهر .

ويرانه

سلام. ای ای ای!خوب آپ کردی واسه چی يه خبرندادی؟تاسی سال ديگه هم سراغی ازمانمی گرفتی اگه من نمی اومدم نه؟ عجب چيزجالبی گفته اين ايمانوئل اشميت بودچی بود؟! ولی آخه يه ممنوعيت که نبود.کلی ممنوعيت بود.ولی آدم برفی فکرمی کنم اون بهشت يه ماهيت ديگه ای داشته.فکرمی کنم فرق داشته بابهشتی که اگه آدم باشيم بعدازاين دنيا بهش واردمی شيم.می دونی؟فرقش اينه که برای اون تلاشی نکرده بوديم و شايديه جورايی به خاطرعزيزکردگيمون رفته بوديم درش.ولی اين يکی که برای بعدازدنياس باجون کندن به دست می ياريم.اون موقع لوس شده بوديم.انقفدرلوس و ننربوديم قدرنعمتهايی روکه داشتيم نمی دونستيم و زياده خواهی می کرديم.اين يکی روقدرشوخواهيم دونست.عرق جبين ريختيم واسه ش.تازه ... خودخداهم تواين يکی بيشترهوامونوداره.چون می دونه لياقت اين يکی روداريم.لياقت اون قبليه رونداشتيم.اگه داشتيم برامون عادی و طبيعی نمی شد.اونقدرکه دنبال بيشترش باشيم و ديگه بهش قانع نباشيم.

ويرانه

چه شعر زيباييه اينی که نوشتی. چو گل در قدحم ريز ساقيا می و مشک که نقش خال نگارم نمی رودز ضمير حضرت حافظ

ويرانه

تازه اينجاکه می يام می فهمم چقدردلم واست تنگ شده بوده!

کم بود

من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم!

کم بود

نه خیر عشق انحصاره انحصاری میکنی یه دنیا حس رو یه سری جملات رو یه نگاه هایی رو حذف میکنی یه چیزایی رو و سند میزنی تنهایی خوتون رو به امید لطف حق