چيست ؟

چيست اين سقف بلند سادهء بسيار نقش

زين معما هيچ دانا در جهان آگاه نيست

اين چه استغناست يارب وين چه قادر حکمت است

کاين همه زخم نهان هست و مجال آه نيست

                            ( حضرت حافظ )

/ 22 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
MoOnSa

سلام . دوستم همينطوری دارم امتحانام رو خراب ميکنم . ............ يهجوری دست به دامن خدا شو بلکم اين ترم مشروط نشم . فقطبه خاطر من باشه ؟؟؟؟ مرسی . بای

info

سلام ؟؟؟؟؟؟؟ خوبی؟ واقعا جای حافظ توی اين وبلاگ خالی بود.

info

ديشب برف نسبتا شديدی تو تهران باريد،من نمی دونم امسال چند تابرف تو تهران باريده اما اين اولين برفی بود که من امسال تو تهران ديدم .آدم برفی ،اميدوارم از اين برف لذت برده باشی و من بارش زیبای برف رو بهت تبريک می گم.واقعا نمی دونم بايد الان چی بگم و چی بنويسم فقط می تونم بهت بگم شعر خيلی قشنگی رو انتخاب کردی و يلی من رو تحت تاثير قرار داده.

info

روزگاری در شهر دور دستی به نام ويرانی پادشاهی حکومت می کرد که هم توانا بود و هم دانا.مردمان از توانايی اش می ترسيدند و به سبب دانا يی اش دوستش می داشتند. در ميان اين شهر چاهی بود که آب سرد و زلالی داشت و همه ی مردم شهر از آن می نوشيدند،حتی پادشاه و در باريانش،زيرا که چاه ديگری نبود.يک شب هنگامی که همه در خواب بودند ،جادو گری وارد شهر شد و هفت قطره از مايع شگفتی در چاه ريخت و گفت :((از اين ساعت به بعد هر که از اين آب بنو شد ديوانه می شود.))بامداد فردا همه ی ساکنان شهر ،به جز پادشاه و وزيرش،از چاه آب نوشيدند و ديوانه شدند،چنان که جادو گر گفته بود.آن روز مردمان در کوچه های باريک و در بازارها کاری نداشتند جز اينکه با هم نجوا کنند پادشاه ما ديوانه است . پادشاه ما و وزيرش عقل شان را از دست داده اند يقين است ما نمی توانيم به حکومت پادشاه ديوانه تن در دهيم . بايد او را سرنگون کنيم.آن شب پادشاه فرمود تا يک جام زرين از آب چاه پر کنند .وقتی که جام را آوردند ،از آن نوشيد و به وزيرش داد تا او هم بنوشد.از آن شهر دوردست ويرانی غريو شادمانی برخاست ،زيرا که پادشاه و وزيرش عقل شان را باز يافته بودند.....

info

نفسم پس می رود،از چشم هايم اشک می ريزد ،دهانم بد مزه است،سرم گيج ميخورد،قلبم گرفته،تنم خسته،کوفته،شل بدون اراده در رختخوای افتاده ام.بازوهايم از سوزن انژکسيون سوراخ است.رختخواب بوی عرق و بوی تب می دهد،به ساعتی که روی ميز کوچک بغل رختخواب گذاشته شده نگاه می کنم،ساعت ۱۰روز يکشنبه است.سقف اتاق را می نگرم که چراغ برق ميان آن آويخته،دور اتاق را نگاه می کنم،کاغذ ديوار گل و بته ی سرخ و پشت گلی دارد. فاصله به فاصله آن دو مرغ سياه که جلو يکديگر روی شاخه نشسته اند،يکی از آنها تکش را باز کرده مثل اينست که با ديگری گفتگو می کند.اين نقش نرا از جا در ميکند،نمی دانم چرا از هر طرف که غلت می زنم جلوی چشمم است.روی ميز اتاق پر از شيشه ،فيتيله و جعبه ی دواست.بوی الکل سوخته بوی اتاق نا خوش در هوا پرا کنده است.می خواهم بلند شوم و پنجره را باز کنم ولی يک تنبلی سرشاری مرا روی تخت ميخکوب کرده،ميخواهم سيگار بکشم ميل ندارم.ده دقيقه نمی گذرد ريشم را که بلند شده بود تراشيدم.آمدم در رختخواب افتادم ،در آينه که نگاه کردم ديدم خيلی تکيده و لا غر شده ام . به دشواری راه می رفتم،اتاق درهم و برهم است .من تنها هستم.(صادق هدايت)

درنا

سلام... کلبه کوچولوی من هم آب و جارو شد... خوشحال ميشم اگه تشريف بياريد...

info

سلام؟؟؟؟؟؟؟

ye gharibeh

سلام دوست من. چند وقتی بود که رفته بودم مسافرت. جای شما همگی خالی. خيلی خوش گذشت. العان ۲ ساعتی ميشه که برگشتم. خيلی خوب بود. داغون بودم ولی العان احساس ميکنم که انرژی کامل برای شروع يه سال جديد را دارم. بد نيست تو هم اينکارو بکنی. چون ميبينم که مثل من خيلی احتياج به يه خونه تکونی فکری داری. بهر حال جای شما خالی.........

info

سلام؟؟؟؟؟؟؟ خوبی؟

ye gharibeh

http://play.rbn.com/?url=windup/windup/g2demand/evanescence/clips/my_immortal_clip.rm&proto=dual