کاشکی هایی کشکی که فقط دق میدهند!

کاشکی ها زیادن و غصه هاشون بیشتر و من میدونم هیچ کاشکی سبز نشده تا حالا!

درست از این هفته یکشنبه که امیدم بعد یک هفته انتظار به شکل یک کبوتر تیر خورده از اسمون پر پر شده ریخت رو زمین البته باید بگم باز ریخت رو زمین دچار یاس فلسفی شدم درون خودم 

درواقع بهتر بگم زخم های کهنه و کاشکی ها باز سر باز کردن و من به نقطه مرزی صفر هی نزدیک و نزدیک میشم 

دراز میکشم!  روزی هفتصد بار و پامیشم!  روزی هفتصد بار و از خودم میپرسم چکار باید بکنم؟ 

دنبال هزاران دوره ای رو میگیرم که به نقدینگی نزدیک به مرزم بخوره و به بن بست میرسم و خودم جزوه های مختلف و میخونم و انگیزه ای برای بهتر خوندن در خودم پیدا نمیکنم

به خودم میگم در حال زندگی کن گور بابای هرچی شده و هرچی میشه اما من نمیدونم این حرفو کدوم بی ناموسی اولین بار زد که اینقدر نفهم بود! 

آدم یا باس علف بزنه یا سوتی در پایپ بسوزنه که بتونه در اکنون زندگی کنه فقط!!!وگرنه مگه میشه در فکرو بست! لامصب نمیدونم از کدوم روش باروری بارور میشه که در صدم ثانیه تاکثیرش به میلیون میرسه!

دلم گرفته 

اینقدر زیاد و ژرف که گویی سالهاست باز نبوده!!! 

/ 0 نظر / 17 بازدید