21 اسفند 93

گاهی چن قطره اشک ناقابل چنان زوری داره که هیچ مسکنی نداره

امروز یه شرکت دیگه زنگ زد واسه قرار مصاحبه این یکی میشه چندمین شرکت یادم نیست!!! اما امروز که خانم اصغری زنگ زد که دعوتم کنه برای مصاحبه خیلی بی ترس و صدای لرزون مثل اون اولا که هول میکردم! درکمال آرامش پرسیدم که برای چه سمتی؟ اهان دفترتون کجاست؟ خب باشه شنبه وقت ندارم یکشنبه خوبه! گفت ساعت یک!گفتم وقت نهاری نمیام چوم معطلی داره بزارید یه ساعت دیگه! گفت نه خانوم مطمئن باشید 

آخرین شرکتی که رفتم همون که سگ داشتن نیم ساعت معطل داشتم روزنامه های دوروز قبلو میخوندم بخاطرساعت نهار!

اینم شاید آخرین مصاحبه ی سال 93 باشه نمیدونم

راستشو بخوام بگم امیدمو از دست دادم و هر چه بیشتر و بیشتر میگذره بیشتر از اوضاع نابسامان اینروزها دلگیر میشم 

داداش وسطی میگه زن داداش بزرگه رو درک کن و نیم ساعت برای من از شرایطش گفت و من فقط گوش دادم 

داداش کوچیکه اعتقاد داره که من بزرگش میکنم

و من که فقط یه جمله بهشون گفتم کی منو درک میکنه؟

این اراجیفو چرا اینجا مینویسم؟

نمیدونم

امروز اتاق تکونی کردم

اون دفترچه ای که هفته اول اردیبهشت امسال از شهر کتاب خریدمو پیدا کردم 

چند برگ اولشو خوندم و دلمو یه چیز دردناکی چنگ زد و بستمش ،خواستم خودمو پرت کنم یه جای دیگه! اما هیچی نبود جز اجبار به بیشتر کار کردن و تحمل بوی وایتکس

چقد خوب شد که خوب شدم راستی! اکبر آقا که میومد شرکت من تا مرز بالا آوردن سرفه میکردم 

چقدر خوابیدن تو اتاق تمیز رو دوست دارم شاید این آرامش الانم بخاطر تمییزی اتاقه نه چن قطره اشک!

امشب چقدر دلم میخواد حرف بزنم

شاید هم دلم میخواست که فردا میرفتم و پشت میزم برای مریم آروم آروم میگفتم که زن داداش بزرگه رو درک نمیکنم و دلم از داداش عصبی چقدر گرفته و اینکه چقدر ته ته های دلم دلگیره و مریم با همون منطقش قانعنم میکرد که سخت نگیر! شده!

چقدر بده که من وقتی از خودم میخوام بگم یعنی از ته ته های دلم میخوام بگم فقط به یه سری ادم محدود میتونم بگم! 

دیشب صبا گفت بریم بیرون میدونم که حرفهای زیادی برای گفتن داریم! 

گفتم اره من واقعا نیاز دارم به دوست اما بعد عید بریم!

پیش خودم گفتم حتما بخاطر عکسی که تو اینستا گذاشتم میگه حرف زیاد داریم! 

فرار کردم؟

نمیدونم شاید ! صبا از اون اادماست که آدم دلش نمیخواد بهش دروغ بگه اما از گفتن راستم روبروش میترسه! یه انرژی داره که جلوش گاهی حرفامو قاطی میکنم انگار میخواد مچمو بگیره به لکنت میوفتم! 

میون اینهمه بدی اینروزها تنها چیز خوشایند نداشتن مخاطباینجا!

تو اینروزهای داغون من 

حداقل عذاب وجدان ندارم که همش ناله ام

 

 

 

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
الف ب

اوهوم