یه پنج شنبه مزخرف دیگه

یادم میاد و فکرهای کوتاه زاییده میشن

یادم میاد و ذهنم شلوغ از حرفهایی که زدن و سکوتی که نباید میکردم میشه

یادم میاد و هی به خودم میگم آخه به چی فکر میکنی؟ 

مینویسم که از ذهنم بره بیرون، تند تند مینویسم و حرصمو رو کلمه ها خالی میکنم و اینقدر درهم مینویسم که خودمم نمیتونم بخونم و اخرش گمون میکنم آروم شدم وپاره میکنم اما بازم میاد!

همیشه سرعت فکرهام از نوشتنم زیادتر و خسته میشم!

فکرها میاد و من نمیتونم خالیش کنم!

چقدر دلم گرفته امروز 

کاش بهار بود 

خسته شدم از اینهمه زمستون بی سرمای  لخت

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
کم بود

گاهی وقتا دوسه تا کامیون فکر هم کافی نیست برای رهایی از چارچوب مغز