" نمی دانم "

بر لبم لبخندی از رنگ دروغ

بر دلم خون است و چشمانم به نمناکی آن ابر سفید

میزنم با مشت بر قلب های سرد

می کنم فریاد شاید بشنوید

از کنار هر کسی رد می شوم

سر درون لاک خود کرده که پنهانی شود

بر زبان گرم ما اکنون چرا

مهر ساکت باش ، امضاء کرده اند ؟

سردی ِ سرمای این حجم بزرگ

گرمی قلب مرا یخ می کند

می کنم هر چه سکوت بی امان

باز هم تکرار ، تکرار می شود

چشم هامان را چرا پوشش زدیم ؟

از چه رو سر در بَر برف سفیدی کرده ایم ؟

باز هم

هفت حرف تکراری و هیچ

من

" نمی دانم " ، نمی دانم و هیچ .

( آدم برفی )

اینم برای دوست جون نازنینم

. حالا هی من بگم شعرام مال نیست شما بگو نه !!!!!! 20.gif03.gif09.gif  راستی انتخابتون از حافظ فوق العاده بود هر چند برای پایان بود . تموم شدن غصه میاره و ... . یه راستی دیگه هم هست ! 08.gifمن نه آنم من فقط یه آدم برفی پرووخلم که زودی دلم تنگ ميشه و زياد چت ميکنم در وصف خودت اگه بگم تو همانی که ... بيخيال حالا... .

از همگی معذرت ميخوام نميدونم اين بلاگ من چش شده .. خب ديگه ما که کلی شرمنده شديم انشاالله جبران کنم 08.gif08.gif04.gif

بیخیال حالا تا بعد

..... .

                                                                 حالا تا بعد یا حق

/ 14 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
info

من اين شعر رو خيلی دوست دارم به خصوص اون قسمت آخرش که ميگه : (باز هم هفت حرف تکراری و هيچ ، من نمی دانم نمی دانم و هيچ)فوق العاده است بهت تبريک می گم.

info

به کودکی گفتند : عشق چیست ؟ گفت بازی. به نوجوانی گفتند: عشق چیست ؟ گفت : رفیق بازی. به جوانی گفتند: عشق چیست؟گفت : پول و ثروت. به پیر مردی گفتند: عشق چیست؟گفت :عمر. به عاشقی گفتند :عشق چیست؟چیزی نگفت ؛ آهی کشید و سخت گریست.

عهد ياد

ما از جنس روياهايمان هستيم. «ويليام شکسپير» ولی. . . . . . . . . .

shiva

چشم (به قوليه خودت) دوست جون مواظبم اين دفعه جدول حل نکنم (نرم تو جدول)!!!!!!!!!

پیام

سلام.خيلی قشنگ بود.ممنون از حضورت.مال خودت بود؟

هلال

يه چيزی بگم باور می کنی ؟ وقتی شعر رو می خوندم همه اش منتظر بودم ببينم آخرش شعر از کی هست . وقتی گفتی مال خودته خيلی خوشحال تر شدم . شعر قشنگی هست و روان و ساده و سايه وار ... بازم خوشحالم .

مشق نام لیلی

حال، ديگر كه به صفحه‌هاي آخر اين كتاب مستطاب «تذكره‌الاولياء» رسيده‌ام، رمز را هم بايد تمام كنم. وگرنه حرفي شايد كم آورم و مي‌ترسم همان تنهایی من باشد. نسيم شامگاهي براي تنهايي مي‌وزد. دف در سنگ براي تنهايي مي‌كوبد و روح تاك، براي تنهايي سماع كندش را به سوي آسمان مي‌پيچد. همه‌ي اينها هست و هست، و گلايه‌اي نيست جز اين كه چرا غم و ملك، با هم، بعضي را برمي‌گزينند، در فراق فراق و وصال مدام ...

آرش

سلام عزیز.وبلاگ جالبی داشتی موفق باشی وبلاگ من هم تو برف متولد شده دوست داشتی سربزن.

***

سکوتم از رضايت نيست/دلم اهل شکايت نيست ... اميدوارم اين چند نقطه را بحساب بی احترامی نگذاريد . در برخی از مواقع آنقدر در خودت هستی که نمی توانی کلامی بگويی .زيرا هر چه بگويی تصويری ساختگی و ظاهری از حالت درونی بسيار عميق خود بيان کرده ای . دوست من آنچه من می گويم مهم نيست .مهم چيزيست که در عميق ترين زوايای روحم پنهان شده و من قادربه بيان آن نيستم. اميدوارم درکم کنی چون می دانم چنين مراحلی را تمامی ما در زندگي داشته و خواهيم داشت و همچنان به پيش خواهيم رفت .در پايان اين مطلب را بیان می کنم که :دردرون من خسته دل ندانم کيست / که من خموش و او همچنان در غوغاست ... احساس زيبايت جاودان .