وانهادی ؟!

یه روزایی هیچکس نیست تنهایی دور خودم میچرخم میگم ای خدا یعنی منم و تو ؟

خب تنها میومدم این آدما رو هم نمیدیدم دیگه !

اما یه روزایی اینقدر همه هستن میگم خدایا کجاست اون کنج خلوت من و تو !

اما خودت بسی واسه لحظه هایی که همه هستن یا نیستن من عاشق بودنتم آخدا تو همه ء هست ها و نیست ها معنا میشی

..........................

دلم میخواد بنویسم دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده .

 اینم یه بیت از شعره که گفتم باقیش طلبت .....

چه قریب غربتی را ز درون برون کشیدی

دگر این دل هوایی چه کند چو وانهادی ؟

/ 5 نظر / 2 بازدید
یه غریبه

سلام دوست گلم، چطوری؟ چه خبرا. صد سال به از این سالها ازت سال تا سال دیگه خبری نمیشه البته نا گفته نماند که من هم گه گاه احتیاح به سیخونک خوردن دارم که از غار خودم بیرون بیام . به هر حال خیلی خوش حالم کردی.

لاله

آدم همیشه تنهاست ... همیشه ... و اگر وقتایی هست که با بودن دیگران این تنهایی کمرنگ می شه فقط برای مدتی هست و بعد باز تنهاییم ... تنها به دنیا اومدیم و تنها هم می ریم و این وسط هم با وجود این همه آدم اطرافمون باز تنهایی حسی هست که به همه احساس های دیگه غالبه ... ولی بین این همه تنهایی فقط و فقط و فقط زمانی این تنهایی به کل محو می شه که حس کنیم به قول خودت خدایی با ما هست ... نیرویی ، حضوری ، عشقی ... آدم وقتی یک بار این حضور رو حس می کنه دیگه با وجود همه تنهایی ها ، هیچ تنهایی رو حس نمی کنه ... و تنهایی نه تنها آزار دهنده بلکه دلچسب هم می شه برای خلوتی که درک حضور مطلق او رو می طلبه ... برکت

لاله

دل من هم برای نوشتن هات تنگ شده . برای نوشته های پر از تو و احساس هات ... منتظر چی هستی ... [لبخند]

امیر

بیشتر از اونی که شلوغی رو دوست داشته باشیم ... عاشق تنهایی هستیم ... بدون اینکه افسردگی داشته باشیم ... این خصلت بنده و خدا بودنمونه

امیر

راستی ... هیچ معلوم هست کجایی؟ ... بی خبریم ازت