مسخره است!!!'

خواب عجیب دیشب مثل تموم خوابهای عجیب این مدت از یادم نمیره

تو یه ساختمون بلند نیمه کاره که یهو شد یه پرتگاه بودم که یهو افتادم و حس آویزون بودنو تجربه کردم میون هوا و زمین!!!! شلوغ بود بالا سرم تو اون طبقه ی بلند و همه آشنا بودن همه رو میشناختم که نگاهم میکردن و دور وایساده بودن! داداش کوچیکه یهو دستمو قاپید و کشیدم بالا!

با ترسی از خواب پریدم که انگار واقعا کشیدنم بالا!

جریان این خوابها و اینهمه اوضاع روحی رو هم میدونم هم نمیدونم!

از درونم انگار دارن تیکه تیکه ام میکنن

حرفها و شرایط فعلی که یه مدت یذره بازم عوض شده باز درونمو غمگین کرده

ترس درونمو میگیره و نیاز دارم با یه چیزی از این شرایط فرار کنم

واقعا نیاز دارم به اینکه اینقدر فکر نکنم

نیاز دارم که یه جوری بشه که جریان فکریم به سمت مثبت بره 

نمیدونم این حرفا اینقدر تکراریه که حتا دلم نمیخواد اینجا بنویسم!

این روزها اینقدر همه چیز تو مغزم میره که گاهی فکر میکنم دارم برمیگردم به قدیم 

میترسم خدایا 

از درس خوندن یه ترس عجیب دارم از اینهمه حساسیت خودم یه ترس وحشتناک و از اینهمه تنهایی هم... 

چی بگم 

هیچی عوض نشده بدتر شده یذره 

انگار طلسم شده همه چیز! 

/ 1 نظر / 19 بازدید
نیلوفر

كاري نيست كه نتوان با اراده از پيش برد. همه ي دشواريهايي كه براي من پيدا شده به ياري اراده و اقدام، از بين برده ام.((گوته))