دلتنگ .... !!!

 دلتنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

و هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از

سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده          

اعتراف به عشق های نهان

و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است

حقیقت تو ، و من ؛

برای تو و خویش

 چشمانی آرزو میکنم

 که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

 گوشی

 که صدا ها و  شناسه ها را در بیهوشی مان  بشنود

برای توو خویش ،

 روحی

 که این همه را در خود گیرد و بپذیرد

 زبانی 

که در صداقت خود

ما را از خاموشی خویش بیرون کشد

و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخنی  بگوییم

.......

                              « مارگوت بیکل »

.............................

دلتنگی های آدمی را... ای بابا

یه بار دیگه هم نوشته بودم نه ؟!

 اما الانم عین اون موقع تو مخم داره مثل خوره تکرار میشه خودش اینقدر قشنگه که هیچی نگم بهتره

 ای بابا دم احمد شاملو گرم صداش فوق العاده است .

 اولین بار اینفو برام نوشتتش یادش بخیر ...چه روزایی بود بازم هم دلتنگم اما ... بیخیال

شوپولو از تو هم ممنونم 

                                                                تا بعد یا حق 

.....................

 

 

/ 15 نظر / 2 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صورتک

نبينم دلتنگ باشی عزيزم.. هرچند دلتنگی هميشگی نيست.. می آيد و ميرود فقط خاطراتش ميماند بر جا.. گلم.. نميدونم اما هروقت ميام اينجا ياد قديم ميوفتم .. به اينفو سلام منو برسون

صورتک

دلتنگی گلم!! چرا آخه؟ تو که خوب شده بودی که.. بميرم.. من که هميشه دعات می کنم.. الهی که ۸۶ بهترين سال عمرت بشه منو از حالت بی خبر نکن. الان آنلاين شدی.. بهت پی ام می دم علی علی

مهرآبان

خیلی قشنگ بود اما امیدواریم دل مهربونت هیچ وقت تنگ نباشه مرسی خبرمون کردی

فانوس

آنگاه که بخواهند عصاره چيزی را بگيرند آن را می لهانند و شريفترين بخش هر چيز عصاره آن باشد . دل ، تنگ ميکنند تا توجه را به آنچه اصل است معطوف دارند و در دلتنگيست که می يابی حقيقت درون خود را . آنچه در دلتنگی ميبينی طالب آنی و با زبان غمگنانه آن را فرياد ميزنی . خوشا به حال دلهای تنگ ...

فانوس

امرتان جرا شد ممنون دلت به دلتنگی شاد باد

هلال

سلام دختر خوب ... قبل از هر چيز سال نو مبارک ... امیدوارم برات سال با برکتی باشه ... من هم د ير کردم و خداييش اگه نبودی شايد دير تر هم می شد ... چرا که دوباره دارم می رم و باز ده پونزده روز مهمون اونطرفم ... ميبينی ... آدم اين طوری روی مارکوپولو رو کم می کنه !!!

هلال

اين شعر و اين ترانه ... می دونی خاطره اش برای من برميگرده به کی ؟ ... زمونی که با سيا دوست بوديم و دوستی های اون زمون مثل حالا نبود که ارتباط از هزار راه و کانال ممکن باشه ... اون وقتا نه اينترنت بود ٬ نه SMS ٬ نه هيچی ديگه جز يه تیلیفون که اونم صب تا شب چشم مامان بهش بود ... اون وقت تصور کن من چه جونوری ام که گاهی شبا رو دوشاخه تلفن سالن نوار چسب می چسبوندم تا وقتی از اتاقم با تلفن مخفی ام به سيا زنگ می زنم ٬ تلفن سالن صدا نکنه ومامان متوجه نشه !!!! .... اون وقت اولين بارکه با سيا اينطوری از تو کمد لباسم حرف زدم اون برام از پشت خط اين شعرو با صدای شاملو پخش کرد ... چه عالمی بود ...

O

امروز ترا دسترس فردا نيست و انديشه فردات به جز سودا نيست ضایع مکن این دم ار دلت بیدار است کاین باقی عمر را بقا پيدا نيست

O

يارب قدحي ده كه مرا شاد كند از بند غم و غصه آزاد كند مستم بنما چنان كه نشناسم كس رخسار تو را هميشه بنياد كند

کم بود

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند گذرگهی است پر ستم که اندرو به غیر غم یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند نه سایه دارم و نه بر بیفکنندم و سزاست و گرنه بر درخت تر کسی تبر نمی زند