درگذر زمان ...

بعضی چیزها هست که برای آدم اهمیت داره و نیاز داری به صحبت کردن در موردش و اَد همون موقع ها میشه بزنگاه!!

داداش کوچیکه همیشه به حرفام گوش میداد اما اینبار اون هم زد تو خال :-/ 

میدونی وقتی فکر میکنم میبینم که زندگی داره یه چیزی بهم میگه

میگه ترک عادت کن

اینکه من عادت دارم با حرف زدن اروم شم و بگم از مثلا فلان اتفاق تا بتونم اروم بشم یه عادت اشتباهه و تقریبا در تمام عمرم ناجور خفتم کرده 

وقتی بتونی به صورت انفرادی تصمیم بگیری و تخیله روانی و فکریت با خودت باشه یعنی میتونی در هرصورت!  و اینطوری فقط شبیه خبر بقیه رو در جریان قرار میدی

نمیدونم این درسته یا نه اما من یه ساله دارم اینو مرور میکنم با تموم لحظه هام مگه نه؟

پارسال تو اون خراب شده چرا کم آوردم!؟ چون نبود کسی که بگم از اعصاب خوردی هام و موند و موند تا پوکیدم

یا تابستون یا همین آخری که فهمیدم وقتی از کسی ناراحتم باید بدون گفتن باخودم کنار بیام چون درواقع گفتن من چیزی رو درست که نمیکنه اصولا بدترم میکنه

راستش گاهی فکر میکنم اینکه به من میگن دختر قوی هستم یه جوکه چون آدم قوی که وقتی از مصاحبه میاد زرتی تلفن نمیگیره دستش که اره من جلوی در شرکته که تابلو نداشت قلبم داشت وامیستاد نکنه خفتم کنن؟ آدم قوی از قوت هاش میگه از مصاحبه ای که تونستم با دوتا آقا داشته باشم و ریلکس باشم و کاستی های آدم قوی همیشه میمونه برای خلوتی که سیگار میکشه تنهایی و موزیک گوش میده و اشک میریزه 

شاید مثل فیلم ها

نمیدونم

زندگی در بیشتر مواقع داره یه چیزی به آدم میگه اما انگار آدم نفهم میشه

دوتا صفت هست که دلم میخواد داشتم یا بدست بیارم 

1. بیخیالی 

2. سکوت در بیشتر مواقع

اما سکوت کار مامانه! 

گفته بودم ادما همیشه تو زندگیشون یه الگوی دارن و من الگوم شبیه مامان نشدنه!  اما گمون کنم مامانو قضاوت کردم و خودم به همون جا رسیدم که مثل مامان سکوت کنم و دلم میخواد سکوت کنم

چقدر دنیا عجیبه آخدا

 

 

 

 

/ 0 نظر / 17 بازدید