30 سالگی

امسال یه جور دیگه ای بی حوصله ام

شمع 29 خاموش میشه و من قدم به سی سالگی میزارم 

سی سال ناقابل با حداکثر ها! نه خداییش من از اون مرفه های بی دردش نیستم هرکی منو بشناسه اینو تایید میکنه هیچی نه راحت به دست اومده نه ماندگار بود

حداکثر هرچیز به معنای واقعی!!! 

حتا حوصله سربه سر داداش کوچیکه گذاشتن واسه کادو تولدمم ندارم 

امثال یه ناامیدی بزرگ رو شونه هام سنگینی میکنه انگار تو زندونم و حجم فکرهای بن بست شده مثل مهتابی خراب سلول داره هی روشن هی خاموش هی روشن هی خاموش میشه و مغزمو به فنا برده!

اینکه چه باید بکنم آزارم میده 

بدتر این بودم میدونم روزهای بدتر اینو پشت سر گذاشتم اینم میدونم اما لاستیکم وقتی اولین بار با شیشه کف آسفالت زخمی میشه نمیترکه اما کافی هی شیشه بخوره بهش چنان جر میخوره و هزاران تیکه میشه که هیچکس باور نمیکنه که روزی لاستیک بوده

/ 0 نظر / 17 بازدید