12 دی 93

سالها پیش یه جور دیگه بود

پرسش داشتم، گله، شکایت و حتا کفر. اما هرچی میگذره باور پذیرتر میشم برای نداشتنش اما حالا اشک بیشتر میاد

غصه میخورم و نمیگم چرا اما دلم غمیگنه 

برای هزاران آرزویی که شاید با من به گور میره 

برای من 28 ساله ای که نیاز درونم کم نشده فقط عوض شده،بالغ شده، حالا شبیه خانوم های جا افتاده دلم میخواد بشینم و برای تموم آرزوهام روی قبری که 26 ساله شده گریه کنم، برای لذت هایی که نچیده خاک شد و حالا میونشون چمباتمه زدم

بعضی دردها یا بعضی زخم ها خوب نمیشن حتا ترمیم هم نمیشن همیشه سر باز اند

 

روزهای سنگین سنگین هم میگذرن

.............................

 

 

/ 1 نظر / 14 بازدید
طناز

خدا رحمت کنه دوست مهربونم