آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
وانهادی ؟!
نویسنده : snowball - ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٧
 

یه روزایی هیچکس نیست تنهایی دور خودم میچرخم میگم ای خدا یعنی منم و تو ؟

خب تنها میومدم این آدما رو هم نمیدیدم دیگه !

اما یه روزایی اینقدر همه هستن میگم خدایا کجاست اون کنج خلوت من و تو !

اما خودت بسی واسه لحظه هایی که همه هستن یا نیستن من عاشق بودنتم آخدا تو همه ء هست ها و نیست ها معنا میشی

..........................

دلم میخواد بنویسم دلم واسه نوشتن خیلی تنگ شده .

 اینم یه بیت از شعره که گفتم باقیش طلبت .....

چه قریب غربتی را ز درون برون کشیدی

دگر این دل هوایی چه کند چو وانهادی ؟