آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
.....
نویسنده : snowball - ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٦
 

تا تو با منی زمانه با من است
بخت و کام جاودانه با من است
تو بهار دلکشی و من چو باغ
شور و شوق صد جوانه با من است
یاد دل نشینت ای امید جان
هر کجا روم روانه با من است
ناز نوش خند صبح اگر تراست
شور گریه ء شبانه با من است
گفتمش مراد من به خنده گفت
لابه از تو و بهانه از من است
گفتمت که من کمند سر کشم
خنده زد که تازیانه با من است
هر کس اش گرفته دست نیاز
ناز چشم این میانه با من است
 
                      « هوشنگ ابتهاج »
......................

این روزها اینقدر فکرم مشغوله همه چیز شده که خودمم موندم چه بلایی سرم داره میاد

چند روز پیش بعد مدتها دفترهای قدیمیم رو میخوندم عجیب هنگ میکنم وقتی می خونمشون . اون شب چقدر شاکرخدا شدم که فراموشی و یه ذهن گنجایش دار بهمون داده .

یه چیزایی اون تو بود که دیگه حتی یادم نبودم که یه همچین اتفاقاتی هم افتاده یاد آوریش بدجوری دگرگونم کرد

« بقول یه دوست فراموشی دافعهء طبیعی ِ بدن است در برابر رنج »

ای بابا

واسه یه لحظه به قیامت فکر کردم اخه یه جا میخوندم وقتی جلوی دادگر نهایی واستی همه ء اعمالت از جلوی چشمات جوری رد میشه که انگار همین الان اتفاق افتاده و قدرت و جرات انکار نداری

فراموشی  ....

چقدر چیز فراموشم شده چقدر چیز و همین جوری پشت سر گذاشتم وای اون وقت که همه چی آشکار بشه چظوری میخوام از کلافه گی در بیام وقتی با یه دفتر اینقدر هنگ کردم 

ای بابا

پ.ن اینا رو بدون روخونی دوباره تایپ کردم اگه غلط غلوطه دیگه معذرت دیگه 

..........................................


پیش آ پیش عیدتون مبارک

انشاالله که سال پر برکت و خوب و خوشی داشته باشین براتون بهترین ها رو آروز میکنم