آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
 
نویسنده : snowball - ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ شهریور ۱۳۸٦
 

زمانی بود که زمین به انسانها سعادت ارزانی میداشت . زندگی طعم پرتغال ، آب گورا و چرت زیر آفتاب میداد . کار وجود نداشت . آدم ها میخوردند و میخوابیدند و مینوشیدن ،زن و مرد به محض این که تمایلی در درونشون احساس میکردند طبیعتا با هم جفت گیری میکردند . هیچ عاقبتی هم نداشت ، مفهوم زوج ئجودنداشت ، فقط جفت گیری یود ، هیچ قانونی حاکم بر زیر شکم آدم ها نبود، فقط قانون لذت بود و بس

ولی بهشت هم مثل خوشبخنی کسل کننده است . آدم ها متوجه شدند که ارضای دایمی امیال از خوابی که به دنبال می آد کسالت آورتره . بازی ِ لذت خسته شون کرده بود پس انسانها ممنوعیت را خلق کردند .

مثل سوار کارهای مسابقه ی پرش از مانع ، به نظرشون رسید که جاده ی پر مانع کمتر کسل کننده است.  ممنوعیت در آنها میل جذاب و در عین حال تلخ نافرمنی را به وجود آورد .

ولی آدم از اینکه همیشه از همون کوه بالا بره خسته میشه پس آدم ها خواستند چیزی پیچیده تر از فسق و فجور به وجود بیارن ، در نتیجه غیر ممکن را آفریدند یعنی عشق رو .

عشق چیزی نیست مگر انحراف امیال غریزی ، بیراهه ، اشتباه ، راه فرعی برای پرسه زدن اونایی که همخوایگی حوصله شون رو سر میبره

لذت در لحظه است ، زودگذره ، سطحیه ، زود هم از بین میره . در حالی که عشق تداوم داره. یهنی بالاخره محکمه ، پر تلاطمه ، پا بر جاست ! عشق زمان را به ابعاد یه داستان می بره ، مرحله های مختلفی درست میکنه ، پا پیش گذاشتن داره ، در کردن داره ، غم و غصه ، آه و ناله ، شادی ، رنج ، بالا پایین داره ، خلاصه عشق جذابیت راه های پر پیچ و خم و داره .عشق داستانیه که آدم هایی که نمیتونن با کلمات داستان بسازن برای خودشون سر هم میکنن . 

                                             ( اومانوئل اشمیت _ از کتاب نوای اسرار آمیز )

...................

خیلی کتابه باحالیه اگه تونستین حتما بخونین نمایشنامه است

 وقتی اینو میخوندم خیلی یادت بودم ویرانهء عزیز. با اینکه شاید اصل داستان از این موضوع سوا باشه اما این یه تیکه عجیب منو یاد تو انداخت ناقولا :)

راستی بچه ها من نمیدونم چرا صفحهء کامنتاتون باز نمیشه :((هر کاری کردم نشد ببخشید اگه نظر ندادم پرشین بلاگ مقصر بید ؛ـ)

................

این دو بیت بد جوری داره تو کله ام میره و میاد شاید اینجا بنویسم بپره نمیدونم... 

من که باشم که برآن خاطر عاطر گذرم

              لطف ها میکنی ای خاک درت تاج سرم

دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو

             که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم!