آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
 
نویسنده : snowball - ساعت ٢:٢٠ ‎ق.ظ روز ٧ تیر ۱۳۸٦
 

ماه بالای سر آبادی بود

 زير کمرنگ ترين رنگ غروبی که غم عالم و آدم زير قرمزيش موج ميزد سينهء سنگ سفيدی که زير اين داغ شرح ناپيدای ناپايان ميکرد .

 هق هق زن يائسه ای که ديگر جز عشق اساطيری زود خاموش دير انجام چيزی را ياد نمي اورد . ناله ء روباهی که آهی دردناک را رعشه ء تن لا جون و به ظاهر قوی من کرده بود .
و دور دستی که به فرياد يادم مياورد که همه ميميرند او ناميراست
او ناميراست ای تنهای به خود غرهء اين چرخش سرد
.....
دلگير بود کاشکی هيچکس نبود کاشکی تنها بودم من و ماه کناره تکيه گاهی که دوره اما از خویشتنم نزديک تره کنار کسی که حالا بیشتر از همیشه نیازمندشم

چقدر دلگیره سکوت ِ دلگیر شده