آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
برف
نویسنده : snowball - ساعت ۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

برف می بارد ،
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ .
کوه ها خاموش ،
دره ها دلتنگ ،
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ...
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی ،
يا که سوسوی چراغی گر پيامی مان نمی آورد ،
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان ،
ما چه می کرديم در کولاک دل آشفته دم سرد ؟
آنک ، آنک کلبه ای روشن .
روی تپه ، رو به روی من ...
در گشودندم.
مهربانی ها نمودندم.
زود دانستم ، که دور از داستان خشم برف و سوز ،
در کنار شعله ی آتش ،
قصه می گويد برای بچه های خود عمو نوروز ،
 گفته بودم زندگی زيباست.
گفته و نا گفته ای بس نکته ها کاين جاست.
آسمان باز ،
آفتاب زر ،
باغ ها گل ،
دشت ها بی در و پيکر ،
سر برون آوردن گل از درون برف ،
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب ،
بوی عطر خاک باران خورده در کهسار ،
خواب گندم زارها در چشمه ی مهتاب ،
آمدن ، رفتن ، دويدن ،
عشق ورزيدن ،
در غم انسان نشستن ،
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبيدن ،

                                         «سیاوش کسرایی »

....................

چقدردلم برای برف تنگ شده. ممنونم از اینفوی عزیز که تو پست قبلی اینو برام فرستاده بود هرچی میخونم بیشتر دل تنگ سرما میشم . ای بابا