آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
آرامش ؟!!!!!!!!
نویسنده : snowball - ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳۸٦
 

 

یکی بهم گفت آروم باش چی آرومت میکنه ؟ برو سراغش آروم میشی  .

از اون روز دارم بهش فکر می کنم  چیه این آرامش ؟ جدی یعنی چی ؟ نمیدونم شاید من بلد نیستم .

آرامش : سکوت یا شاید تنهایی اما یه وقتایی تو جمع ایم اما تنهاییم ، میحرفیم اما مسکوتیم اما آروم نیستیم یا شاید نیستم ( چه تحویل بازی کردم آ همه رو جمع بستم ) نمیدونم قبلا فکر میکردم اینان که معنی آرامش میدن  اما هرچی بیشتر فکر میکنم کمتر میفهممِش شاید همین که دارم بهش فکر میکنم هم یه ضد سازی براش باشه اما ... ؟!

 اما هر چی برگشتم عقب تر کمتر درکش کرده بودم همیشه وقتی بر میگردم فقط یه قیافهء مسخ یکی که فقط نگاه میکرده  و میترسیده حرف بزنه یادم میاد .( اما بقول دخی من حالا روی اون موقع رو سفید کردم و از دیوار راست دارم مثل جادهء صاف بالا میرم  ) اما فکر کنم از مسخی در نیومدم فقط خیلی پر حرف تر شدم

 

دکتر سروش میخوندم نوشته بود آرامش یعنی غرق شدن یعنی حالا ، نه قبل ؛  مثل  حضرت مولانا یعنی غرق شدن توی عشق ، بدون چشم داشت . وقتی فهمید عشق و غرق شدن یعنی چی  دیگه قبل و یادش نبود ،غرق شد . وقتی نوشت دیگه  فقط نوشت حتی مثل باقیه شاعرها برنگشت تصیح کنه . خیلی جالبه .... .

به قول شوپولو به امید اون روزی که آخدایی نظری بندازه و ما رو آروم کنه  .

                                          تا بعد یا حق