آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
غرور....
نویسنده : snowball - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥
 

يه روز و روزگاری دوتا عروسک بودن ، يکی از جنس چوب و ديگری از جنس گِل.
يه روز عروسک چوبی خطاب به عروسک گِلی ميگه : درسته که تو هم الان مثل من يه عروسک هستی اما به محض اينکه اولين قطرات آب به پيکر و وجود تو بخوره تو به صورت گِل روان و شل در ميای و از اون عروسک گِلی ديگه اثری نميمونه.
عروسک گِلی در جواب می گه : درسته که اگر به من آب بخوره من از بين می رم و ديگه از من چيزی به عنوان يه عروسک باقی نمی مونه اما با گِل من چيزهای مختلف ديگه ای درست می کنن و بچه ها ميتونن باز هم با من سر گرم بشن و شاد باشن اما تو تا ابد يه عروسک چوبی باقی خواهی موند و تو اون فضيلتت رو با غرور بی جات از دست دادی....

             ممنونم ار این کامنت زیبا

                                                 تا بعد یا حق ..............