آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

الا ، مردم ! الا ، مردم !

به تنگ آمد دلم ــ  دیوانه ــ  یا مردم !

دلم می ترکد از این وحشت و میگوید از اینجا فرود آیم ،

کجا بایست بگریزم ؟ کجا مردم !

دلم میگوید ، اما من نمی خواهم

دریغا ، نفرتا ، راهی ندارم جز که پیش شما ، مردم !

...............................................................................

یکی تو ذهنم داد زد  دیدی گفتم ... . خّب حالا که اینجوری ِ بکِشِشون .  گفتم چی رو؟    گفت : همهء اونایی که از بچگیت بودن و گفتم بدردت نمیخورن و بازم سنگشونو به سینه زدی . دِ بکش دیگه .    

یه تابلو گذاشت جلوم به چه بزرگی ؛  سیاهِ سیاه بود گفت : " بکش ! "

 برای اولین بار بود که یکی یه همچین چیزی رو میگفت . جدی چه شکلی بودن ؟ چه شکلی هستن ؟

 یه ضربدر گنده قرمز دستش بود ؛ خاک روش نشسته بود قدیمی بود . گفتم این چیه؟  گفت : این و خیلی وقت پیش زدم رو همه چی اما باورت نشد که به درد نخورن و همشون تا پای چراغ تاریک بشه نیست میشن . فکر کردی دورغکی زدم و برای خودم میگم .

 بکش که زودی باید دوباره بزنم آ .

  

 ازش لجم گرفته بود همه چی رو میدونست راست میگفت اما چرا باید اونجوری بشه . خیلی فکر کردم که حتی بتونم یه شکل معمولی بهش بدم یه جوری که هم خودم راضی باشم هم بتونم سرمو بالا بگیرم که دیدی منم اشتباه نمیکردم .اما حتی یکیشون و هم نتونستم بکشم برای خودمم خنده دار بود چطوری ممکنه اون همه ... . خواستم اما نشد حتی توی بچگی هام هم زیبا نبودن فقط تونستم رنگشون و بفهمم . اما خیلی تلاش کردم که یه رنگ دیگه بزنم.  با یه چیزدیگه قاطیش کنم شاید بشه بهش نگاه کرد اما همون بود ؛ یه زرد بد رنگ . بد رنگ وچندش آور اینقدر که خودم باورم نمیشد این همه مدت چطوری میگفتم زیبا و دوست داشتنین وقتی حالا نمیتونم حتی به رنگشون نگاه کنم .

اون ضربدر ِ هنوز منتظره اما نمیتونم بیشتر از این بکشمشون یعنی هر چی فکر میکنم نه معنی میشن ، نه رنگ میگیرن ، نه هستن ، نه نیستن ، نه می تونم شکل بهشون بدم . حتی وقتی خواستم با یه رنگ سفید بنویسم ........ یعنی : (          )  نتوستم معنیش کنم .  حتی نشد حالا که نیستن بگم اینجوری بودن . بازم همون رنگ جای خالی رو پر کرد که دیگه حتی نمیتونم بهش نگاه کنم .

آره راست میگه هیچکدوم وقتی باید نبودن و تا پای چراغ تاریک میشد نیست میشدن . از بچگی فقط ازشون ترسیدم و بزرگ شدم سر خودم کلاه می زاشتم که خیلی چیزا ازشون یاد گرفتم اما نمیدونستم که اونا معلم نبودن یا حداقل معلم مهربونی نبودن که بازم میزاشتم تکراربشه . و بازم میشه .

 کیه بتونه تنهای تنها زندگی کنه ؟

آره همیشه هستن اما ظاهراً. حتی اگه سر خودت رو با خیلی چیزا گرم کنی و یکی شون و فراموش کنی یکی دیگه انگار موش وآتیش میزنن بازم یه صدا بازم مثل قبل ...  هو،هو منم هستم آ ! اما کی بدرد بخورن ؟

گاهی وقتا دنیا با هر چی بزرگی که داره انگار وسعتشو از دست میده مشه قد نخود اینقدرکه میگیری دستت اما نمیتونی هیچ کاریش کنی . می تونی لهش کنی اما لج بازه. طولش میشه قدرت دیدت و عرضش ... . نه عرض نداره فقط روبرو .

خل شدم دوباره نه ؟ دوباره دیوونه شدم یه دیوونهء پر فکر . حتی در دیوار اتاقم هم یه چیزای میپرسن که فقط مثل خر تو جواب دادنشون گیر میکنم  . نمیفهمم کی  این دیوارها دوربین و ضبط صوت پیدا کردن که من نفهمیدن . همه چی ضبط شده و مثل فیلم از روشون رد میشه تازه بعدش نقد فیلم و کلی سوال که جواب دادنش سخته. کلی تاریخ با ثانیه های پر اما بدون دلیل  . چراهای بی جواب . دلیل های بی دلیلی . علت ؟ ای بابا . نمیدونم چرا همه یادشون میره با من چطوری برخورد کردن  و بازم میخوام من یه آدم ... بیخیال دیوونه شدم ............................... .

معذرت میخوام که نگرانتون کردم حال و روزم خیلی خوش نیست نمیتونم به هیچکس بگم .....  .  چقدر کمبود یه دوست و احساس میکنم ؛ سخته .... .    درگیر امتحانها بودم . خیلی وقته ننوشته بودم حتی حوصلهء خودم هم نداشتم بازم معذرت میخوام و ممنونم که هستین . دلم برای همتون تنگ شده . تنهام نزارید . ممنون

                                                                 تا بعد یا حق .

                                                             (   ۷ /۵/۸۵ ) 

............................................................................................. .

چه لحظه های سختیه . انگار تازه بعد از این همه مدت ــ این همه سال ــ  دارم میفهمم چه بلایی سرم اومده چی شده .  یه درد کهنه ، کهنهء کهنه باز شده تازهء تازه  .

کاشکی هیچوقت بزرگ نمیشدم این روزا جدی جدی جوونی یه درده بی علاجه خود بودن نا ممکن ِ ،بزرگ شدن مثل یه مهر باطل شد که انگار هر روز اونم بزرگتر میشه . انگار آدم بزرگ که میشه پروژکتورهای خدا نورشون بیشتر میشه . پر نور تر ، برای دیدن خیلی چیزا که تا قبل از اون شاید نمی دیدی.

  چقدر روزگار ِ طولانی ِ . دلم گرفته ... . چقدر دلم میخواست یه دوست داشتم یکی که میشد یه همچین موقعی بهش پناه ببرم . چقدر دلگیره تحمل قفل ؛ قفلی که اجباری خورده رو دلم و ... . عجب دیوونه ای شدم من . بعد این همه مدت اومدم و بعدم اینجوری .

هنوز وقت نکردم بیام آپ کنم مینویسم اما ... ؟ انشاا.. این یکی زودی بشه که دوباره همین و بعد چند نقطه ادامه ندم (  )   ..... .

                                                     تا بعد یا حق .  

                                                         "  27/5/85  "

.......................................................................... .

شمارش معکوس ؟

تا حالا اینقدر تو شمردن روزا برای جدایی گیر نکرده بودم . 30 روز 29 روز 28 روز 27 ... . آدم به خیلی چیزا عادت میکنه سخته که شکسته شه .

حتی ازیت اونی که قرار جدا بشه از آدم گاهی وقتا حسرت میشه کاشکی نمیرفت و ... . بازم یه جدایی دیگه.  اما این دفعه یه تیکه از جونم داره ازم جدا میشه یکی که تا حالا بدونش نبودم نفسم باهاش رفته و اومده . یکی که اگه شبا تو خونه نبود انگار همهء لامپای خونه هم خاموش بود . یکی که همیشه مال ما بوده .   چقدر ابله بودم که قدر ندونستم دلم براش تنگ میشه . حالا تازه دارم میفهمم که تو دلم کجاست دوری سخته. اون مال یکی دیگه میشه تمام و کمال ما یکی دیگه ؛ دارم داغون میشم . اما حتی نمیشه بگم چمه . باید خونه مون و عوض کنیم دیگه طاقت دیدن جای خالیشو ندارم . 

بازم نشد که بیام ... .

                                                     تا بعد یا حق . 

                                                           "  2/6/85  "

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٥ شهریور ۱۳۸٥ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

Design By : nightSelect.com