آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
« غروب کرد »
نویسنده : snowball - ساعت ٦:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٥
 

 

پرنده ی حصارک دل مرا پراند و رفت

غروب کرد .

همان که اوج بودنم برای بودنش تپید

هم او که می ستودمش

هم او که بی غروب بود

هم او که مثل خاطره نشست و خاک خورد و مُرد

مرا رها نکرد و

 رفت .

مرا بسوخت و بیصدا رها شد و رها نکرد

غروب کرد .

میان سنگ ِ سنگدلی ؛

میان بهت و بی دلی

میان نیستی ، میان خویش

میان لعب و غَره و شهر حصار دار من .

هنوزه پرنده ی پریده ی دل مرا

جز او قرار،گاه نیست

هنوز چتر بی کسی

برای دل سوال نیست

چه گویمش  ... .  

...

                           ( آدم برفی ــــــــــ 7/12/84 )