آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

وای خدایا

 

وای آخدا چرا دهنم قفل شده چرا نمیتونم بگم ... بگم که .... .

 ای لعنت به من لعنت به تو به هر چی آدم احمق ِ خدایا دارم دیوونه میشم. خسته شدم آخدا چرا نمیفهمه چرا نمیفهمه که من تغییر کردم چرا فکر میکنه آخره غروره و هنوزم جایگاهش همونه ...حالم داره از سکوتم بهم میخوره از تحمل ، از اینکه همش دارم میگم بزار خودش بفهمه از کلاه شرطی از خودم داره حالم بهم میخوره از بی شهامتی  از همه صفت هایی که نداشتم نمیدونم از کجا اومدن  وای خدایا این بغض لعنتی ترسو هم داره پدرمو در میاره.  آخدا خسته شدم

 

نوشته شده در ۱۱ اسفند ۱۳۸٤ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

Design By : nightSelect.com