آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
" نمی دانم "
نویسنده : snowball - ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢ اسفند ۱۳۸٤
 

بر لبم لبخندی از رنگ دروغ

بر دلم خون است و چشمانم به نمناکی آن ابر سفید

میزنم با مشت بر قلب های سرد

می کنم فریاد شاید بشنوید

از کنار هر کسی رد می شوم

سر درون لاک خود کرده که پنهانی شود

بر زبان گرم ما اکنون چرا

مهر ساکت باش ، امضاء کرده اند ؟

سردی ِ سرمای این حجم بزرگ

گرمی قلب مرا یخ می کند

می کنم هر چه سکوت بی امان

باز هم تکرار ، تکرار می شود

چشم هامان را چرا پوشش زدیم ؟

از چه رو سر در بَر برف سفیدی کرده ایم ؟

باز هم هفت حرف تکراری و هیچ

من " نمی دانم " ، نمی دانم و هیچ .

( آدم برفی )

اینم برای دوست جون نازنینم . حالا هی من بگم شعرام مال نیست شما بگو نه !!!!!!   راستی انتخابتون از حافظ فوق العاده بود هر چند برای پایان بود . تموم شدن غصه میاره و ... . یه راستی دیگه هم هست من نه آنم من فقط یه آدم برفی پرووخلم که زودی دلم تنگ ميشه و زياد چت ميکنم در وصف خودت اگه بگم تو همانی که ... بيخيال حالا... .

از همگی معذرت ميخوام نميدونم اين بلاگ من چش شده .. خب ديگه ما که کلی شرمنده شديم انشاالله جبران کنم

بیخیال حالا تا بعد ..... .

                                                                 حالا تا بعد یا حق