آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

             

 

کاش هنوزم میتونستم تو تاریکی حیاطمون زیر سقف آسمون طاق باز بخوابم و ستاره بشمرم . با یکی حرف بزنم که فقط خودم میبینمش . ای کاش هیچوقت از خواب بیدارم نمیکردن . ای کاش هنوز به امید تموم شدن اون سفر طولانی بودم ... .  

اینهمه بیداری ؟  اینهمه چشم باز؟ اینهمه نگاه ؟ نمیدونم آخدا وقتی فکر میکنم میبینم بچگیم خیلی بچگی نبوده اما مثل بچه های الانم نبودم . همیشه فکر میکنم من دلم میخواد برگردم به کودکیم چون ... ؟! نمیدونم یعنی بچه های فهمیده الان بازم دلشون میخواد برگردن به کودکیشون ؟ اینا که دیگه از من به اصطلاح بزرگتر بیشتر میفهمن .  اینا که مراقبن دور دهنشون کثیف نشه بلدن راحت حرف بزنن . اگه بزرگ شدن میگن برگردم که دلم میخواد مثل بچگیم آلوچه بخورم و دور دهنم کثیف ِ کثیف بشه ؟ میگن کاش میشد بدون کفش و دمپایی رو خاکا دوید و نترسید ؟ میگن کاش میشد یه مشت گل کثیف بهم بدن که باهاش بازی کنم بعدش مامانیم کلی غر بزنه و با یه بوس همه چی رو خودش تموم کنه . اینا بزرگ بشن چی میگن آخدا  ؟  چی آرزو میشه فلان بازی یا فلان فیلم یا سایت یا گروه موزیسین  ... چی ؟!!!!!!

یه روزای تو تقویم آدم انگار ثبت شده ء خدایی .  هر سال تکرار میشه شاید یه شکل دیگه اما میشه . امروز بازم دلم میخواست بچه بودم و فرق بین ستاره و ماه و نمیدونستم . دلم میخواست هنوزم ستاره ها برام همون قدر کوچولو میموندن دلم میخواست آغوش گرم مامانیم و هیچوقت با غرور از خودم دور نمیکردم .

 

امروز وقتی خیلی راحت بهم نگاه میکرد و میگفت خیلی خوشحالم ، دلم سوخت که حالشو نمیفهمم . ته چشماشون یه نور عجیب هست . چقدر راحت محبت میکنن چقدر راحت میگه خاله قربونت برم چقدر بی غل و غش میگه خاله دلم میخواد از خوشحالی داد بزنم . چقدر آخدا معصومت و زود به عدد دو رقمی سنم فروختم . آخدا .... آخدا ..... دوباره قاطی کردم آ ... . کاش هنوز خدا برام قد آسمونا بود و فکر نمیکردم که هست یا نه . راستی شما یادتون ِ خاله بازی چطوری بود ؟ امروز هر چی فکر کردم یادم نیومد چطوری خاله بازی میکردن چطوری مامان میشدن چطوری مهمون ؟!؟!؟!؟!؟؟!؟ نمیدونستم ادای بزرگترارو باید در بیارم یا واقعا  همونی  بشم که خودم میخوام  !!!!!!!!!!!!!!!!!!

امروز بد جوری رفتم تو لک دلم هوای یه چیزایی کرد که حتی نمیتونستم به زبون بیارم . دلم میخواست مثل اونا میشدم بدون رنگ و لعاب ِ سنم تا میخواستم کوچولو بشم مثل اونا، یه آدم بزرگ پارزیتمون میشد . چقدر امروز این ای کاش و تکرار کردم .

بازم رفتم تو فاز بدفُرم ؛ نه مشاور ؟؟؟؟؟؟؟؟ همیشه یه بو یه صدا یه لحظهء زیبا یا گرون یه موزیک یه رنگ یه ... آدم و تا ته دنیا که نه اما یه جاهای میبره که میمونی چرا حالا چطور شد ؟!!!!!!!!!!!!!!!

امروز علی رقم میل باطنیم یه جا مهمون بودیم . بجای نشستن میون آدما با بحث بازار و دولت و هوای ناپاک و خلاصه همهء حرفای تکراری خستگی آور تو اتاق یه کوچولو خودمو پنهون کردم . تبعید خوبی بود میون حرفای قشنگی که دیگه بوی بد فهم ِ ناقص بزرگتری رو نمیداد . ( انتقاد این یه تیکه زیاده میدونم اما واقعا میون جمع یذره سن بالاها فقط غدی و من بیشتر میفهمم بیشتر از بقیه چیزا به چشم میخوره )  میون سه تا بچهء کوچیکی که نمیدونستن چطوری باید اون چند ساعت و بیشتر از همیشه خوش بگذرونن . ماها داریم چی یاد بچه ها میدیم ؟ کلافم کردی . عصبی شدم . دلم گرفته . خیلی تنهام . دوست دارم . آخدا این بچه های چی میفهن عصب ؟ کلافه ؟ تنهایی ؟  اون دل کوچولو واسه چی باید بگیره ؟ میدونم به اندازهء عقلش دلش میگیره اما چرا باید بگیره چرا باید تنها باشه ؟ دلم میخواست وقتی گفت من هیچ دوستی ندارم همسن و سالشو بودم و دیگه جفتمون تنها نبودیم . اون از بزرگتری اصطلاحاً من میترسه من از ... ؟ چی بگم  ؟!؟!؟؟!؟

زیادی قاطی کردم . زیاد نوشتم امشب . اما نمیدونم چرا دلم آروم نمیشه . نمیدونم چرا محبت بی ریاش ته دلمو لرزوند نمیدونم . هر چی از دل لامصبم میپرسم چته هیچی نمیگه گرفته آخدا ابریه ابریه . وای آخـــــــــــــــــــــدا امشب عجب شبی شده  ... .

                     دیگه حوصله نوشتن ندارم حالا تا بعد یا حق ... .

 

                                                         ۷/۱۱/۸۴...... ۱۰:۵۰

 

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳۸٤ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

Design By : nightSelect.com