آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

 
( طمع )
نویسنده : snowball - ساعت ٧:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ اردیبهشت ۱۳۸٤
 

بعد از چند روز ؟

نمی دونم قضیهء این طمع ما آدما تا کجا ادامه داره ؟! دیروز یکی رو دیدم داشتم شاخ در میووردم ، رنگ صورتش زرد ِ زرد بود ، نمی تونست راه بره از آزمایشگاه میومد . میگفت تشنج کرده دیشب بیمارستان بوده الانم داره میره دکتر گفتم تنها ؟ گفت کسی رو نداشتم که باهام بیاد . گفتم مامانت ؟ بابات ؟ گفت رفتن مهمونی دیشبم خونمون تولد بود . دلم می خواست داد میزدم بچهء آدم بستری باشه بعد ...؟؟؟؟ عجیبه خیلی هم عجیبه گفتم حالا دکتر چی میگه ؟ گفت که مشکوک به عفونت خونی شدم یه چیزی تو مایه های سم بوتولیسم ، ازم پرسید به نظر تو من به کسی بد کردم ؟ کی تو این دنیا دشمن منه ؟ هیچی نداشتم بگم . آخ که خدایا ما آدما داریم چکار میکنیم ؟ ازم پرسید می تونی پول بهم قرض بدی ؟ خرج بیمارستان و از پس اندازش داده . بقول خودش بابای آدم خر پول باشه بعد بچه اش...... ؟ پول ، ثروت ، مقام ، شکم سیر ، در قبال وجود مرضی بچه اش واسش ارزشم داره ؟ می خوام دنیاش نباشه . بچه آدم پرپر بزنه بعد اون تو فکر چک و ویزا واسه فلانی باشه ؟ رنگ صورتش رو میدیدم دیوونه میشدم رفتیم خونشون مامانش میگه تو هم دیگه شورشو دراوردی ....خدایا دلم گرفته از صبح یه حال بد دارم یه حال وحشتناک . چیه این دنیا دوست داشتنیه ؟ پولی که همهء زنگیمون شده ؟ یا مقامای بالای که باهاش پیدا میکنیم یا شایدم کوری مون . به حکم آدم بودن و اینکه باید پیروز باشیم چه بلاهایی که سر هم نمیاریم . بچه های ما چی میشن ؟ مامانم همیشه میگه ما با کلی امید و چشم گوش بسته این شدیم . وای به حال شما که از بچگی چشمتون و گوشتون یه چیزایی دید که نیاید میدید و میشنید.

مگه آخر دنیا چی میشه ؟! اون کله گندهاش کجا رفتن چی شدن ؟ آخرش جامون دو متره با 2 متر پارچهء بی ارزش .( یا سوختن یا غرق شدن ) ........

دنیا و آدماش که ما باشیم داریم به حکم خیلی چیزا بهم بد میکنیم . میگن دنیا دار مکافاته . هر کسی آخرش همین جا همه چی رو جواب میده . نمی دونم اون کی ؟ کی میرسه !!!! کاش آدم بودن و بلد بودیم کاش چیزایی که داریم واسشون میجنگیم ارزش جنگیدن داشت یا بلد بودم که درست تر بجنگیم .

...........................................................................................................

این شعر رو فکر کنم هلا ل و حد بی نهایت یادشوم باشه . بعد مطلب ِ به لب لبخندکی زوری یهو نوشتم الانم دوباره باید تکرارش کنم

" نمی دانم "

بر لبم لبخندی از رنگ دروغ

بر دلم خون است و چشمانم به نمناکی آن ابرسیاه

میزنم با مشت بر قلب های سرد

می کنم فریاد شاید بشنوید

از کنار هر کسی رد می شوم

سر درون لاک خود کرده که پنهانی شود

بر زبان گرم ما اکنون چرا

مهر ساکت باش ، امضاء کرده اند ؟

سردی ِ سرمای این حجم بزرگ

گرمی قلب مرا یخ می کند

می کنم هر چه سکوت بی امان

باز هم تکرار ، تکرار می شود

چشم هامان را چرا پوشش زدیم ؟

از چه رو سر در بَر برف سفیدی کرده ایم ؟

باز هم هفت حرف تکراری و هیچ

من " نمی دانم " ، نمی دانم و هیچ

                                                 ( یه آدم برفی )