آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

حتا اینجا هم بعد اینهمه سال دیگه اونجوری نیست که باید

لعنت به همه چیز

نوشته شده در ٢٩ شهریور ۱۳٩٦ساعت ٤:٢٧ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

دنیا میشه کف دست شایدم کوچکتر وقتی مادر آدم اروم پای ظرف شویی برای غریب بودنش اشک میریزه!  سخته وقتی با بغض بگه نه ارثی از پدر داشتم نه شوهری که زورش کنم! مامان بچه های من شوهر مردمن! 

چی بگم خدایا! 

دمت گرم 

من مثبت می اندیشم چشم شما گربه برقصون

نوشته شده در ۳٠ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

من خیلی بچه بودم، شاید فقط 5 سال! 

هنوز باور اینکه سنگ قبر سفید با گلهای سیاه پدرمه برام ممکن نبود، هنوز نمیفهمیدم ورشکستگی یعنی چی حتا با سفره خالی که فقط جا نونیش پر بود!  نمیدونستم قیم یعنی چی، حتا یتیم هم نمیدونستم یعنی چی حتا وقتی همه با ترحم نگام میکردم!

یه خانوم پیر که سردو گرم زندگی کشیده بود، که سختی کم نکشیده بود به من میگفت پدر سگ!

و من برای اینکه دوستم داشته باشه هرکاری میکردم! یادمه برای اینکه خوشحالش کنم برای اینکه دوستم  داشته باشه دستشویی کثیف و بو گندوشو با برس شکسته تو دستشویی اینقدر سابیدم که مچ دستم درد گرفت و برس شکسته لیز خورد از دست کوچیک و خسته ام و رفت توچاه دستشویی که شد پتک بی عرضگی من  تو سرم و درد مچ شد همیشگی زندگی من!

من فقط 5 سال داشتم و گاهی دلم میخواست برم تو کمد عمیق آشپزخونه  اش قایم شم و هیچکس پیدام نکنه اما همیشه میترسیدم بعد پیدا شدن باز اون سنگ قبر سفیدو سگ خطاب کنه! 

من فقط 5 سالم بود اما هنوز که هنوز بعد از گذشت 24 سال هنوز که یادم میاد اینقدر دندون رو هم فشار میدم که دندونام قفل میشه و زبونم سنگین میشه و فکر میکنم چطوری دلش میومد منو با اون جثه ی نحیف و روبروش بشونه و هرچی لایق خودشه رو بارم کنه؟ 

هنوز وقتی حرفش میشه حتا وقتی نوه های عزیزش میخوان از خاطرات خوش خونه ی مادربزرگه بگن من غریب میشم و میترسم و استخون مچم تیر میکشه و دندونهام انگار دارن خورد میشن! 

میتونم درکش کنم 

اما 

اما گناه یه بچه ی کوچیک که 23 تا کرومزونش از دختر اونو 23 تاش از یه سنگ قبر سفید ِ و کمتر از 5 سال سن داره چیه؟

نمیدونم

دندونهام داره تو دهنم خورد میشه 

کاش یادت نمیافتاد 

من خودم شبیه خواب یادمه که ار پله های اون خونه ترسناک قل خوردم و افتادم و سرم از پشت به لبه ی یکی از پله های سنگی که سه تا برش اول هر پله داشت خورد و اون لحظه فقط فکر میکردم اگه چیزیم میشد حتما به داداش کوچیکه میخواد بگه پدر سگ همتون فقط دردسرین!

خندوانه با یه عالمه بچه ی کوچیک که پادشاه خونه ان خاطرات بدی رو زنده کرد 

کاش امشبو نگاه نمیکردیم

نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

اعتراف به کاستی ها مثل سوزن تو گوشت کردنه میبینی و میکنی تو گوشت و آخخخخخخخخ

اره مصاحبه آخری رو موقع صحبت انگلیسی گند زدم و تقریبا هیچ جمله ی انگلیسی رو درست ادا نکردم و در منگنه بدی احساس فشار میکردم و افتضاح شد!

مریضی کل خانواده ام تو این یه هفته گذشته از یه ویروس مزخرف اومد رو همه اش و حالا بعد یک هفته شلوغ فرصت فکر کردن دارم

دلم میخواد بگم از درونم اما میترسم 

اعتراف به کاستی ها پیامدهای بدی داره 

گفتنی ها زیاد و ترسها دوچندان 

 

نوشته شده در ٢۳ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

آه از غمنامه ای که ته نداشته باشد

آه از دردهایی که بی درمان فقط تکرار و تکرار و تکرار میشوند

آه ای عادلی که مرا در نهتوی سیاه ناعادلانه ای رها کرده ای 

با تو از امروز قهرم

قهر 

قهر

قهر

نوشته شده در ۱۸ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٤ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

دنیای دیجیتال اینروزها ادمو ناخواسته دچار تنهایی بزرگی میکنه،این حرفا خیلی کلیشه ای شده اما واقعا همینه! 

عجیب غریبه واقعا و آدم میمونه 

خیلی ها حال ادمو میپرسن حتا خیلی ها با آنلاین بودن و نبودنت میتونن بفهمن زنده ای و از عکس پروفایلت دنیاتو تو ذهنشون شاد مثل خنده هات تصور کنن اما هیچکس نمیتونه از جمله های چتت وقتی حرفایی میزنی که مثل همیشه است و شکلک هایی که میفرستی حدسم بزنه دلت چه حالی داره!!

  دلم تنگ شده راستش برای یه چیزایی و این روزها همش به خودم میگم کاش بیشتر قدر اونهمه شادی رو میدونسم!من چطوری بچگونه حرف میزدم و چت میکردم رو یه آهنگ!و زیر بارون بلند بلند شعر میخوندم و خوش بودم! یادم نیست! درسته اینجا همش ناله ام اما من به شیطون و شاد بودن زبون زد بودم!  نبودم؟ چه بلایی سرم اومد؟ 

نمیدونم

خر درونم فقط ماغ میکشه! گاوها فقط ماغ میکشن؟ نمیدونم خر درون من فقط هراز گاهی یه صدای نازک هیییییی مانندی میکشه و بس نمیدونم اسمش میشه ماغ یا نه! 

میدونی یه چیزی هست که جواب خودم براش نمیدونمه اما واقعا همه چیز برای من به تعویق میوفته حتا چیزایی که سالهاست روال رو تینی داشته برای انجام! عجیبه!  نیست؟ 

تاخیرات باعث ناامیدی میشه! نمیشه؟

هوووووم 

تموم میشه اینروزها!  نمیشه؟

کی رو نمیدونم!

اما همه چیز تموم میشه

نوشته شده در ٩ امرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

نمیدونم چرا همه چیز هی نمیشه! 

دبه درآوردن جز کدوم دستاورده های آدمی بوده که انگار مثل ذرت تو روغن یهو هولوفتی از زیر بغل همه باد میکنه میاد بیرون؟

عجیبه

فکر میکنم 

و فکر میکنم 

و فکر میکنم

شرکت با اونهمه پرسنل و دبدبه و کبکبه و اینهمه دبه کاری؟ 

نمیتونم پیش بینی کنم حجم قضاوت ها رو در اوقات پیش روم، همش به کنار ظهر دلم  میخواست بشینم کف زمین اشک بریزم برای پس از اینش!!!  گرچه به معنای واقعی کلمه دبه کردن توافقاتو!  و من موندم چه باید کرد!! ساعت 10.5 امروز! یعنی روز دوم کاری من!

میفهمی؟

قلبم به درد میاد 

بغض گلومو فشار میده و فکر میکنم 

من واقعا نمیفهمم 

نمیدونم کی باور میکنه و کی نمیکنه و چقدر میخوام حرف بشنوم و داغون شم اما باور کن نمیشد موند وگرنه من به خیلی چیزا راضی شده بودم 

میفهمی؟

چقدر سخته میون گرفتاری های مغزیت نگران قضاوت ها هم باشی 

دردناکه

حسی که دارم قابل توصیف نیست 

کاش خونمون اتاق تهی داشت برای یه مدت زیاد دلم میخواد با خود خودم باشم فقط 

احساس کسی رو دارم که زنگ زدن بهش که تو بخت آزمایی برنده شدی بیا جایزتو بگیر و رفته که بگیره بهش گفتن ما به کسی که چشماش مشکیه کادو نمیدیم 

دمتون گرم ایالناس

نوشته شده در ٥ امرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

بعد طوفان سهمگین آخر هفته که انگار قلبمو پاره کرد امروز اتفاق خوبی افتاد و یکی از مصاحبه هام قبول شد بالاخره 

از شنبه مشغول به کار میشم 

میدونی بیشتر از هرچیزی خوشحالم که خودم پیدا کردم بدون منت بدون اسم کسی . این بهم قوت قلب میده 

میدونی غرورم جریحه ی بدی برداشت مخصوصا این مدت بدون درس 

دلم میخواد جور دیگه ای شروع کنم اینبار 

تصمیم گرفتم برای تغییر و از خدا میخوام کمکم کنه تغییراتی که این 13 ماه مثل شلاق مدام بروم آورد که چه باید بکنم چه نباید بکنم تغییراتی که باعث خیلی چیزا شد و میشه 

دلم میخواد با حداکثرهای مثبت ادامه بدم 

امیدوارم از حالا هربار که میام اینجا بنویسم فقط از خوشی بگم و اخیش های آسایش و مثبت اندیشی سرلوحه زندگیم بشه

انشاالله

منو دعا کنید 

نوشته شده در ۳٠ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

هییییییییییییییی

یه هییییییییییییییییییییییییییی داغ 

من! 

13 ماه! 

عرش و فرش!

و این منم!

کاش امشب بعد دیشب این حرفها زده نمیشد 

امشب توان شنیدن اینا رو حتا اگه حقیقتِ نداشتم 

هیییییییییییییییییییی

یه هییییییییییییییی داغ داغ 

با افسوس ها و حسرت ها و سرزنش های فروان به خودم 

برای اینکه گذاشتم جایی برسم که حقایق تلخ مثل شلاق تازیانه بزنند و من فقط در انزوای خودم فرو تر برم!

هیچوقت فکر نکن یه اتفاق به تنهایی قدرت اینهمه در من رو داشته باشه همونطور که هیچوقت نباید فکر کنی من فقط برای یه چیز کوچیک اینقدر انزوایی میشم که شبها با هیییییییییی های داغ و چشمانی اشکی سر بر بالش نسبتا نرمم بزارم!

هییییییییییییییی 

یه هییییییییییییییییییییییییییی با وسعتی عظیم که انگار پرت شدم تو کویر بزرگ شمال شرقی کشور که قراره طوفان شن امشب تموم بیابون ها رو ماسه بادی رقصان بپوشونه

من! 

من و اینهمه 

هییییییییییییییی 

یه هییییییییییییییییییییییییییی داغ 

هرکسی از ظن خود به راحتترین فکر ممکنه میتونه از بیرون بیرون منو از فاصله های دور و نزدیک قضاوت کنه

خانوم ها!  اقایون!  

لنزهاتونو تنظیم کنید!  اهان خوبه 

من! 

هییییییییییییییی 

و این شما و دوربین و ظن های گرانبها!  

................................. 

پ.ن:(94/4/28) طوفان همچنان سهمگینه و من اصلا نمیفهمم چطوری شد که همه چیز یهو در عرض چهار روز کمتر تبدیل شد به طوفان!

چقدر بعد مدتها این حس بده! 

تنهایی،فکر های تخریب گر،طوفانی از حرفهای زده شده و من که دلم میخواد برم تو لاک خودم 

نوشته شده در ٢٧ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

یه روزایی مثل امروز که دلم قد تموم قد و قوارش گرفته بلکه هم بیشتر حرفا حناق میشه تو گلوم و چشمام میشه چشمه ی روون 

چطوریه که من از اس ام اس هم میفهمم یکی حالش بده یا خوب اما هیچکس خودمو نمیفهمه؟ 

نمیدونم 

چقدر دلم میخواست الان بام بودم در سکوتی بیش از حد همینطوری که فکر میکنم و اشک از گوشه چشمم میاد پایین اروم اینقدر گریه میکردم تا دلم سبک شه 

نمیدونم 

چی بگم اینروزها انگار بیشتر از هروقتی بهم داره این بیکاری فشار میاره 

نمیدونم زوم شدم رو همه چیز و غصه دلمو یه جوری فشار میده که انگار جای اون و تنگ کرده!

غبطه خوردن به خیلی ها و دیدن عامل اصلی این وضعیت هر روز درکمال پروییش و الاخون والاخونی خودم اینجایی که هستم و وقت برای فکر به همه چیز 

باید یه کاری بکنم 

میدونم باید 

امروز از شدت دل درد احساس کردم دارم میمرم یه جور عجیبی دل درد داشتم که انگار از کمر به پایین داشتم فلج میشدم به سرم زدم تو گروپ بزنم my heart heavy اما بیخیال شدم!  اگه پرسیدن چرا! اگه گفتن چی شده!  اگه گفتن باز چی شده! چی میخوام بگم فقط حالم بدتر میشه

دلم میخواست بگم چقدر امروز عصبی و دلگیرو ناراحتم 

یه پنجشنبه با حداکثرها

دلم میخواد بخوابم کاش درد ولم کنه یذره تا خوابم ببره 

چه روز دردناکی داره تموم میشه 

همه ی ادمای قوی یه جاهایی دارن که میرن و اونجا خودشونن که قوی نیست که غد نیست که هیچی نیست 

منم اینجا فقط اینجوری ام 

گریه کردن کار بسیار سختیه برای من اونم وقتی میبینم آدما با دردهای من یا غصه های من با اشک های من نظرشون در موردم برمیگرده و مییینم از چشماشون که میگن چقدر ضعیفی! 

نمیدونم دچار یاسی شدم که انگار هیچوقت بدرد نمیخوردم و طبلی تو خالی بودم نالایق بودم بدرد نخور بودم وهستم... 

گاهی فکر میکنم ترازوی عدالت برای من چرا هیچوقت تراز نمیشه 

یا شایدم این عدالته و من نفهمم 

نمیدونم

درماندگی بدترین دردیه که آدم میتونه تجربه کنه 

من خودمو خوب میشناسم 

هیچ بعد تنهایی تو زندگی به تنهایی منو خوشحال نمیکنه!برای اینکه حس خوبی داشته باشم مهمترین حس حس مفید بودنه. تا مادامی که حس مفید بودن و بدرد بخور بودنو قوی بودن نکن حالم خوب نمیشه 

من خودمو خوب خوب میشناسم من تقریبا خیلی ساله این حسو گم کردم یه مدت پیداش کردم که با دستای خودم افتادم تو چاه گودی که همه چیم گم شد توش 

لعنت به من که با طنابی پوسیده افتادم تو چاه 

همیشه فکر میکنم هر اتفاقی  پیش آمد خوب و بد و باهم داره اما این اتفاق آخری معادلاتمو بهم ریخته و فکر میکنم قراره چطوری بشه که بعدها بگم دیدی قرار بود اینجوری شه!  

نمیدونم 

 

 

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

کاشکی ها زیادن و غصه هاشون بیشتر و من میدونم هیچ کاشکی سبز نشده تا حالا!

درست از این هفته یکشنبه که امیدم بعد یک هفته انتظار به شکل یک کبوتر تیر خورده از اسمون پر پر شده ریخت رو زمین البته باید بگم باز ریخت رو زمین دچار یاس فلسفی شدم درون خودم 

درواقع بهتر بگم زخم های کهنه و کاشکی ها باز سر باز کردن و من به نقطه مرزی صفر هی نزدیک و نزدیک میشم 

دراز میکشم!  روزی هفتصد بار و پامیشم!  روزی هفتصد بار و از خودم میپرسم چکار باید بکنم؟ 

دنبال هزاران دوره ای رو میگیرم که به نقدینگی نزدیک به مرزم بخوره و به بن بست میرسم و خودم جزوه های مختلف و میخونم و انگیزه ای برای بهتر خوندن در خودم پیدا نمیکنم

به خودم میگم در حال زندگی کن گور بابای هرچی شده و هرچی میشه اما من نمیدونم این حرفو کدوم بی ناموسی اولین بار زد که اینقدر نفهم بود! 

آدم یا باس علف بزنه یا سوتی در پایپ بسوزنه که بتونه در اکنون زندگی کنه فقط!!!وگرنه مگه میشه در فکرو بست! لامصب نمیدونم از کدوم روش باروری بارور میشه که در صدم ثانیه تاکثیرش به میلیون میرسه!

دلم گرفته 

اینقدر زیاد و ژرف که گویی سالهاست باز نبوده!!! 

نوشته شده در ٢٦ تیر ۱۳٩٤ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

نوشتنم نمیاد!

روزی دو سه بار میام و اینجا رو باز میکنم که بنویسم اما هیچی جدید نیست و نوشتنم نمیاد و خسته ام از اینهنه بد بیاری، نه بیاری

آخدا منو به گناه کبیره ات نزدیک نکن! 

کورسویی از امید برام نمونده  

میفهمی؟

 

نوشته شده در ٢۳ تیر ۱۳٩٤ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

یه خصوصیتی در من هست که همیشه منو گیج میکنه! 

اصولا وقتی باکسی روبرو میشم دلم نمیخواد بفهمه درونم چه خبره و یه جورایی میزنم اون کانال!  میخندم و بیخیالم جوری که انگار خوشبختی داره از سوراخ های دماغم میزنه بیرون بعد که یهو یه حرفی میزنه اندر احوالات مشکلات بی حدو حصرش! که معمولا از نظر من مضحک میاد مثلا حرف میچرخه و من این وسطا میگم من خودم الان واقعا از نظر روحی مساعد نیستم شکو تو چشمای طرف مقابل میبینم که برو بابا!!!

خودم گیج میشم یهو

نمیدونم 

سعی به اثبات حالم ندارم اما این برام جالبه!

.........................

ظاهر زندگی بقیه مراتب غبطه ی منو برانگیخته میکنه و بدم میاد از این غبطه اما دست خودم نیست، غبطه به تفریحات قشنگ و علاقه های گرون و درس خوندن های بی دردسر و سرکار نرفتن های بی دغدغه 

غبطه به دانشگاه های راحت درس خوندن و دکترای دهن پر کن 

این مدت هرچی بیشتر میگذره بیشتر در خودم فرو میرم و اعتماد به نفسم کمو کمتر میشه و فکر میکنم کجای کارم اشتباهه که اینطوری دارم تاوان میدم؟ 

میدونی اینروزها باز احساس پوچی درونم زیاد شده، طبلی تو خالی ام انگار که به هیچ دردی نمیخورم، هیچی مثل این حسو منو نابود نمیکنه 

به خودم افتخار نمیکنم و این منو دچار پریود فکری کرده، این چن وقته بیشتر شده چون دیگه واقعا هیچ کاری نمیکنم که حس مفید بودن بهم بده

اینروزها همش به خودم میگم درست میشه اما هیچ نوری ته دلمو روشن نمیکنه واقعا!

رکود ذهنی و احساس مزخرف نامفید بودن جز حس هاییه که به نظرم ریشه دردهای حاده!  

اینروزها همش تو ذهنم به کارهای مختلف فکر میکنم و به معنای واقعی جلوی خودم زانو میزنم که نه بخدا نمیشه فلانی این کار دردسرهایی داره که اعصابت نمیکشه!  اون کار گرفتاریشزیاده سرمایه میخواد زیاده و... 

راستی درمان پریود مغزی چیه؟ 

چکار کنم که اینقدر نه دودوتا چهارتا کنم نه اینقدر ببازم به خودم نه کم بیارم؟

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳٩٤ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ توسط snowball نظرات () |

خواب عجیب دیشب مثل تموم خوابهای عجیب این مدت از یادم نمیره

تو یه ساختمون بلند نیمه کاره که یهو شد یه پرتگاه بودم که یهو افتادم و حس آویزون بودنو تجربه کردم میون هوا و زمین!!!! شلوغ بود بالا سرم تو اون طبقه ی بلند و همه آشنا بودن همه رو میشناختم که نگاهم میکردن و دور وایساده بودن! داداش کوچیکه یهو دستمو قاپید و کشیدم بالا!

با ترسی از خواب پریدم که انگار واقعا کشیدنم بالا!

جریان این خوابها و اینهمه اوضاع روحی رو هم میدونم هم نمیدونم!

از درونم انگار دارن تیکه تیکه ام میکنن

حرفها و شرایط فعلی که یه مدت یذره بازم عوض شده باز درونمو غمگین کرده

ترس درونمو میگیره و نیاز دارم با یه چیزی از این شرایط فرار کنم

واقعا نیاز دارم به اینکه اینقدر فکر نکنم

نیاز دارم که یه جوری بشه که جریان فکریم به سمت مثبت بره 

نمیدونم این حرفا اینقدر تکراریه که حتا دلم نمیخواد اینجا بنویسم!

این روزها اینقدر همه چیز تو مغزم میره که گاهی فکر میکنم دارم برمیگردم به قدیم 

میترسم خدایا 

از درس خوندن یه ترس عجیب دارم از اینهمه حساسیت خودم یه ترس وحشتناک و از اینهمه تنهایی هم... 

چی بگم 

هیچی عوض نشده بدتر شده یذره 

انگار طلسم شده همه چیز! 

نوشته شده در ٩ تیر ۱۳٩٤ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

شب

شب که میشه، خب شب که میشه یه جور دیگه ای میگذره مخصوصا تو تخت و تنهایی وقتایی که دیگه هیچکس نیست به معنای واقعی کلمه و منم و من 

دیالوگ ها مرور میشه اوضاع مرور میشه دلگیرها یادم میاد و دلخوری ها بزرگ میشن و اون به معنای واقعی تموم وجودمو میگیره و باور میکنم که اوضاع خوب نیست باور میکنم که همه چیز خرابه و حالم بد میشه 

خیلی حساس شدم اینقدر که شوخی ها هم گاهی جدی میگیرم و به خودم تشر میزنم اما جواب نمیگیرم و جدی گرفتن هام ادامه دارتر میشه

نمیدونم 

دلم تنگ شده برای بیهوشی های سر ساعت اونجوری که گوشی از دستم میوفتاد و نمیفهمیدم که افتاده! کیف داشت راستش 

یارب نظر تو برگشته؟ 

یارب مرا آن ده که آن به!  و

بفهمون بهم آن بِه رو! هرچی که هست جوری که به نفهم ترین و کودن موجود روی زمین میفهمونی 

نوشته شده در ٢٩ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

زیر کدوم ذره بین بزرگ نمایی وجود نداره؟

به لک رو فرشم ذره بین بندازی یه قوطی دواتو قشنگ پر میکنه! 

قضاوت مثل ذره بینه انگار زوم میکنه رو یه چیز خاص و به ظن تو دهن پر کن تراز این حرفاست! اما نمیدونی اون چیه! 

مثل لک فرش که یه قوطی دواتو پر میکرد!  ناغافل از اینکه فقط قرمزی یذره از تراشیده مداده رو فرش!

 

......

آنقدر حالم تکراریه که حتا نمیدونم چی بگم!  گفتن از بیکاری و حال خراب و یه غربت زیاد درونم که شده حرف همیشگیم اما تمومی نداره

امروز از خدا خواستم عزت نفسمو، اعتماد به نفسمو بهم برگردونه، حرفایی که میشنوم گاهی غرورمو خش میندازه، نیازهام و فکرهای منفیم مسیر فکریمو داره کلا از بین میبره و حس خوار شدن بهم میده، کمتر با غرور حرف میزنم اره درسته چون غرورم خراش بزرگی برداشته و میون همه ی پشتوانه هام احساس غرق شدن غرورمو دارم 

این روزها تموم میشن 

هیچی ماندگار نیست اما امیدوارم بعدها یادم نیاد چقدر دودوتا چهارتای زندگیم اینجا بلاتکلیف بود

ذره بین بزرگ این یه سال داره نورو کانون میکنه رو جونم و انگار در شرف شعله ام! 

نوشته شده در ٢٧ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

بیعاری یه دنده پهن میخواد برای بیخیال بودن و بی خیال زیستن و بیخیالی طی کردن برای اینکه هیچی برات مهم نباشه

وقتی بیعار نباشی و دنده ات پهن نباشه بهت برمیخوره 

میشی میخ که همه چیز بهت گیر میکنه

از شدت استیصال دلم میخواد جیغ بکشم 

فکرو فکرو فکر

میشینم تو سرم مرور میکنم و به هرکسی فکر میکنم برای رو انداختن و تو فکرهام خوار میشم جلو خودمو سرمو تند تند تکون میدم که نه این نه!

باز دوباره به کار جدید فکر میکنم و تموم بالا پایین هاشو مرور میکنم و مینویسم و کم میارم

هیچی با هیچی نمیخونه

باز یه نفر به ذهنم میرسه و میگم اشکال نداره بزار بگم شاید فرجی شد اما باز خواریمو میبینم در دیالوگ های احتمالی و سرمو تند تند تکون میدم!

خیره میشم و فکر میکنم 

احساس میکنم با بند بستنم به یه جایی که تکون خوردنم برام سخته! 

داداش بزرگه میگه ارشد که قبول شدی اول مهر برو و خودتو مشغول کن و من نمیدونم چرا هیچکس نمیدونه من نه بیعارم نه بیخیالم نه دختری مثل بقیه که بگم دخترم دیگه بقیه باید پول بدن و من خرج کنم!

داداش کوچیکه عقیده داره که این یه سال بیکاری یه چیزی میخواد بهم بگه!

میخواد بگه که تو زیادی مرد شدی و باید خانوم باشی و روت بشه که پول بگیری و متکی باشی

و من هنوز هم درک نمیکنم چرا خدا صدامو نمیشنوه

امروز تو ذهنم به کسایی برای رو انداختن فکر کردم که خواریم حالمو بد کرد

نگاه میکنم و فکر میکنم و میگم خب نخواستم خدایا، نه میخوام روی کسی کم شه نه میخوام نشون کسی بدی چه کرد با من نه میخوام کسی رو نگذری ازش فقط خدایا اینهمه باهم واجب بود؟

کدوم حلالت حروم میشد یا حقت ناحق اگه اینهمه سنگ نمی افتاد؟

میرم جلو واسه هرکاری هر پوزیشنی و تا 90 درصد اوکی میشه و زرت همه چیز ریست میشه و از اول!

چی میخوای بهم بگی خدایا که من نمیفهمم؟ 

کاش یذره بیعار بودم 

بیخیال بودم و فکر میکردم اشکال نداره بقیه پول میدن فلانی برو حالشو ببر!  گور بابای دنیا و هرکی بد کرده و میکنه!

گور بابای پول دانشگاه 

اخ اگه من بیعار  بودم 

دنیا حتما جای بهتری بود 

لذت ها دووم داشت و همه چیز دلچسب بود الان تاریخو دیدم و مطلب قبلی باورم نشد فقط 5 روز گذشته و حتا از شادی فارق التحصیلیم کمتراز یک ماه گذشته ازش اما به سر من... 

خدایا دمت گرم 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ٢٥ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

دیروز 

دیروز مثل یه رودخونه وسط یه برهوت بزرگ بود 

مثل یه لیوان آب یخ تو گرمای 50 درجه ی اهواز یهویی

مثل ته چین و پیاز سرخ شده و مرغ خورشتی با زرشک و بادمجون سر ظهر بود وقتی اسید معده ات اینقدر ترشح شده که به انواع غذا فکر کردی

مثل بستنی غضنفر تو یه عصر داغ 

مثل چایی خوشرنگ گل دم تو ایوون یه عصر خنک 

مثل 

مثل تموم نه طلبیده هایی که میگن مُرادِ چسبید! 

ممنونم 

نوشته شده در ٢٢ خرداد ۱۳٩٤ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

امسال یه جور دیگه ای بی حوصله ام

شمع 29 خاموش میشه و من قدم به سی سالگی میزارم 

سی سال ناقابل با حداکثر ها! نه خداییش من از اون مرفه های بی دردش نیستم هرکی منو بشناسه اینو تایید میکنه هیچی نه راحت به دست اومده نه ماندگار بود

حداکثر هرچیز به معنای واقعی!!! 

حتا حوصله سربه سر داداش کوچیکه گذاشتن واسه کادو تولدمم ندارم 

امثال یه ناامیدی بزرگ رو شونه هام سنگینی میکنه انگار تو زندونم و حجم فکرهای بن بست شده مثل مهتابی خراب سلول داره هی روشن هی خاموش هی روشن هی خاموش میشه و مغزمو به فنا برده!

اینکه چه باید بکنم آزارم میده 

بدتر این بودم میدونم روزهای بدتر اینو پشت سر گذاشتم اینم میدونم اما لاستیکم وقتی اولین بار با شیشه کف آسفالت زخمی میشه نمیترکه اما کافی هی شیشه بخوره بهش چنان جر میخوره و هزاران تیکه میشه که هیچکس باور نمیکنه که روزی لاستیک بوده

نوشته شده در ۱٩ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

دلم میخواد شاد باشم 

تو خواب جیغ نکشم و هذیون نگم و اینهمه ظاهرمو نگه ندارم اما بخدا نمیشه 

سخت تر و سخت تر میشه که اسون نمیشه

دوتا مصاحبه امروز و شرکت هایی با اوضاع وحشتناک داره از نظر ذهنی منهدمم میکنه 

عجیب بود اون روز دیدن دخترایی با تیپ های آنچنانی و ماشین های آنچنانی تر فکرمو مشغول کرد که اینا واسه چی کار میکنن اما گمون نمیکردم بگن که حداقل سه ماه یه بار حقوق بدن و همه بپذیرن!اولین شرکت مهندسی مشاور ایران ناامیدمو دوچندان کرد

شرکت محترم داروگر هم سه تا معرف که بازنشسته نباشه شغل آزاد نداشته باشه و تو شرکت خصوصی کار نکنه و فامیلم نباشه میخواست که کل دور و وریای هیچکدوم شامل این شرایط نبودن! 

اینروزها همش فکر میکنم نفرین شدم یا دارم تاوان یه گناهی رو پس میدم 

نمیدونم!  

 

نوشته شده در ۱۸ خرداد ۱۳٩٤ساعت ٦:٤٠ ‎ق.ظ توسط snowball نظرات () |

Design By : nightSelect.com