آرام چون برف زمستان

روزمرگی های طعم دار .....

خ و ا ب یعجوج

یهووو انگار خالی خالی شدم

خواب کسایی رو میبینم که حتا نمیفهمم چرا میبینم 

یه سری ادما هستن که ادم حتا دلش نمیخواد تو خواب ببینتشون

جوری از خواب میپرم هربار پراز پرسش چرا باید ببینم که تا چند ساعت بعدشم مغزم آروم نمیگیره

+   snowball ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٤ آذر ۱۳٩٥

بغض

گاهی یا تمآم وجود نیاز دارم برای یکی درددل کنم

دردهایی که ....

خوش بحال تموم کسایی که دوست صمیمی دارن

+   snowball ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ٢۱ آبان ۱۳٩٥

ح س ر ت

شاید باورش سخت باشه اما 

امروز قد ۲۷ سال نداشتن غبطه ،نه حسرت خوردم .حسرت تمام نداشته ها نبودن ها نداری ها بی پشت و پناهی ها... 

به خودم میگم میتونست بدتر باشه اما مگه نمیتونست همونقدرم بهتر بشه؟

حسرت خوب نمیشه عمیق میشه

حسرت رشد میکنه بزرگ میشه

حسرت از بین نمیره فقط از یه شکل به چندین شکل نمود پیدا میکنه

آخدا چیم از کجای زندگی زده بود بیرون که باید اینجوری ۲۷ سال

قطعی یه عضو حسرت بخورم؟ 

 وقنی بچه بودم اینقدر نفهمیدم که حالا برای خیلی چیزا میفهمم و دلم داااااااغ میشه 

نمیدونم چرا سنگ مال پای لنگه 

درد مال آدم درد منده

زندگی با نهایت سختی مال آدم بدبخته

اتفاقها میوفتن برای همه اما ای کاش هیچوقت بد موقع نیوفتن

+   snowball ; ٦:٤۸ ‎ق.ظ ; ٥ آبان ۱۳٩٥

و ا

بزرگترین انتقامی که میشه از زندگی گرفت شاد بودنه!

من شاد بودنو انتخاب کردم!

غمو شناختم و خوشحالی رو انتخاب کردم!

اینا بیشتر شبیه جک نیست؟

یه کسی تصمیم میگیره زندگی کنه خوشحال ،نه اصلا جاری با زندگی با خنده های زندگی بخنده و با غصه هاش هم خوشحال نباشه اما وقتی پیچ های تند غصه هاش اینقدر تنده که ترمز هم کار نمیکنه چطوری شاد بودنو انتخاب کنه؟

خلاص کنه ببینه کجا میخوره به مانع و تو راه بخنده؟

گاهی ادم دلش میخواد یه کار ساده انجام بده مثل حرف زدن مثل حس بودن یکی و فقط همین کارا خوشحالش میکنه گول مالیدن چطوری به آدم حس انتخاب میده؟

نمیدونم 

گاهی وقتا ترجیح میدم کل هفته رو سرکار باشم که نفهمم چطوری میگذره

نمیدونم 

عجیبه 

اینروزها یاد یه چیزایی میوفتم که دوستشون ندارم 

شاد بودن تنها انتقامیه که میشه از زندگی گرفت وقتی بلد باشی

دلم میخواد بلد بشم

دلم میخواد بگم کون لق عالمو آدم و واسه خودم خوشحال باشم و عین خیالم نیاشه کی هست و کی نیست 

دلم میخواد بیخیال باشم و الکی شاد زندگی کنم

نمیدونم شاید دچار افسردگی شدم بازهم نمیدونم

نصف بیشتر دردم از نزدن حرفامه 

من گرفتن حقمو بلد نیستم . بلد نیستم بدون احساساتی شدن با ارامش حرفمو بزنم بلد نیستم با طمأنینه و لبخند حالی بقیه کنم که زر نزنن بلد نیستم که شاد باشم بدون بقیه

چقدر سخته نه؟ 

چی بگم 

مزخرفترین حس دنیا فکرهای بی پایانه 

چرا یه مدت حالم بهتر بود؟

میدونی واقعیتش اینه که من از سال ۹۳ دنیام عوص شد در سیاه چاله ای از غم فرو رفتم 

غم کم نشد عمیق شد

نمیدونم باید بپذیرم یه سری چیزا رو

باید قبول کنم که اینها رو ندیده بودم باید قبول کنم که در برنامه زمانبندیم الکی و سر نگاه اشتباه اشتباه کردم

باید قبول کنم که جور دیگه ای فکر میکردم و جور دیگه ای شد

میدونی حالا یه جایی ام که دلم نمیخواد برای کسی بگم دشمن شاد میشم از گفتن این چیزا 

هیچی نیست که بتونم باهاش سرمو بگیرم بالا و محکم بگم مهمترین دستاوردمه

مهمترین دستاوردم شده سکوت و کم رویی یه موجود کوچیک شده که فقط داره سیلی های محکم میخوره

نمیدونم 

کاش خوابی سفید منو در خود فرو ببره 

 

+   snowball ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ٩ مهر ۱۳٩٥

باز

چقدر سخته که دلت نخواد بگی حالت خوب نیست

داری یواش یواش گریه میکنی از حرفایی که خوردی و چیزایی که نگفتی

جالبه دلم نمیخواد بگم

در لاکی از خودم فرو رفتم 

اینجارو خداروشکر هیچکس نمیخونه

از بازخواست خودم خسته شدم ای کاش بلد بودم حرفمو بزنم

+   snowball ; ٧:۳۳ ‎ق.ظ ; ٥ مهر ۱۳٩٥

؛

راستشو بگم؟

خیلی خسته ام

ای کاش اینهمه فشار نبود

درسهای زندگی من چرا تمومی نداره؟

ای کاش کسی بود که براش از خستگی هام بگم ،خانه دوست کجاست؟

منو اینهمه تنهایی داره قورت میده 

 

+   snowball ; ٦:٢٥ ‎ق.ظ ; ٢ مهر ۱۳٩٥

س

سخت یعنی شنیدن های سنگین

سخت یعنی قلبی به سنگینی حرفهای سخت

سخت یعنی سینه ای سنگین از حقایق 

انتخاب کردیم دقیقا همینطوره

مهم دله !که گیر کنه که گره بخوره

راستی ای کاروان اهسته ران که ارام جانم میرود ! گور بابای من که پیشونی نوشتم عجیبه

سختیش سخته سخت ترش نکن

+   snowball ; ۳:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ شهریور ۱۳٩٥

گ

خیلی کوچیک بودم شایدم خیلی نه اما کوچیک بودم یه بار جون خودمو قسم خوردم واسه نمیدونم چی داداش وسطی عصبانی شد که مگه جونت الکیه که مبخوری ته دلم غنج رفت گریه ام گرفت اشکم که اومد داداش وسطی قاطی کرد و کلی تلاش کرد که من اشک نریزم خیلی گذشت تا بعدها دیگه اشکم مهم که نبود هیچ بانی خیلی از اشک ریختن هام هم شد

فعل گریه کردن برای من یعنی کوه جابجا کردن 

وقتایی که گریه میکنم یعنی دیگه ته دنیاست هیچ کاری نمیتونم بکنم

اما چقدر وحشتناکه که اشک معنی قدیما رو نداره فعل گریه اصلا معناش عوض شده 

حیف از عمری که داره وسط خیلی چیزا هدر میره

راستی آخدا امدن بهر چه بود؟

دلم میخواد برای یکی درد دل کنم از تموم دردهایی که اجر شده تو سینه ام نفسمو گرفته

من حتا درد دل کردنم بلد نبستم اخدا

خاک برسرت که هیچی بلد نیستی 

+   snowball ; ۳:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱٢ شهریور ۱۳٩٥

چ

بعضی درددل ها هست که به هیچکس نمیشه گفت یعنی امینش وجود نداره 

 

چقدر دلم میخواد سر بعضی آدما داد بزنم

چقدر احساس خالی بودن پشتمو دارم

راستی چطوریه که بعضی ها پشتشون به کوهه؟

بعضی ها حرفهاشونو میزنم و شنیده میشن و بعضی ها مثل من...

اره ناهید من روزهای اول پراز استرس بودم چون ۱۵ ماه حرف شنیدم ۱۵ ماه گفتن توقعت از گار بالایت طاقچه بالا میزاری که هرجایی رزومه نمیفرستی 

۱۵ ماه درد کشیدم و مجبور بودم بمونم مجبور بودم حرف بخورم و صدام در نیاد مجبور بودم 

کاش معنی مجبور رو میشد و نوشت اونجوری که ادم میکشه

تموم زندگی من یه توضیحی توشه

درسم طول کشید چون...

دانشگاه بد درس خوندن چون...

خوشحال نیستم چون...

استرس داشتم چون...

چون ...

چون...

چون...

 

 

+   snowball ; ٦:٢۱ ‎ق.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳٩٥

خ

خب دقیقا زد تو خال

گاهی بعضی آدما حال ادمو از زبون خودشون چنان خوب توصیف میکنن انگار منم در دهان کس دیگه

دقیقا من سکوت میکنم !در حالی که همه میفهمن که عصبانی ام .از چشمام از رنگ صورتم و پره های دماغم !اما چون نمیتونم بدرستی حرفمو بزنم و در بیشتر مواقع گند میزنم سکوت میکنم.

مثل دختر بچه ای لوووس شدم

هفته پیش یه دعوا لفظی داشتم و اخرشم برای زدن حرفام عذاب وجدان گرفتم و شرمساریمو طی یک مسج اعلام کردم و از از اون روز در لاک فکرهام فرو رفتم

خب مصرف پرانول رو سعی کردم کم کنم 

همینطور زاناکس 

اما خب من به طرز عجیبی دچار افکار مشروط و منفی شدم

شاید من شاد بودن رو بلد نیستم

تک بعدی بودن خوب نیست

تفریحات تنها دونفره وقتی سهم من از سال قراره ۱۲ هفته باشه فقط

نمیدونم چرا درب های خوشحالی برای ما دچار غل و زنجیره

ماشین ندارم

تنهام و در منطقه ای دور

و حوصله هیچ چیزو هیچکسو ندارم 

و من تنها ۳۰ سالمه و اینهمه پیری برای ۳۰ سالگی ...


+   snowball ; ٦:٢٧ ‎ق.ظ ; ٢٤ امرداد ۱۳٩٥

د

اینکه من سالهاست اندر خم یک کوچه ام برای داشتن دوست و ادم درست حسابی دورو ورم دیگه تقریبا لاینفک وجودم شدم اما خدایی چه دردی داره وقتی به بانگ بلند میفهمی هیچکسو نداری!

هفته گذشته هفته سختی بود

منِ من جلوم خرد شد 

داشته هامو ریختن وسط و تقریبا اتیش زدن نه به ناحق اما خب سوختن بارش منفیه 

مژگان میگه من دکتر لازمم

اما کی میدونه من چقدر از دکتر میترسم؟

+   snowball ; ۸:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱٥ امرداد ۱۳٩٥

ل

لج

تنها کاری که وقتی دنیا به کامم نیست میکنم.وقتایی که حوصله ام سر رفته و هیچی وجود نداره که منو در ببره

حوصله هیچ دوستی رو ندارم

حوصله هیچ جمعی 

و این نهایت کاریه که من میکنم

لج!

+   snowball ; ٥:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱٤ امرداد ۱۳٩٥

ز

اینکه دقیقا چی میشه درونم خودمم نمیدونم اما چیزی به نهایت صدا میگه باید قوی باشی

وقتایی که اونجوری میشم یعنی ضعیف میشم و بعد ...

+   snowball ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱۳ امرداد ۱۳٩٥

ی

انگار تو سینه ام یه آجر گذاشتن

چقدر سخته که هربار به چشم خویشتن ...

چقدر اینبار سخت تره 

هیچکس نمیدونه چرا سرما خوردگی های من اینقدر طولانی و بد میشه

کار چیز خوبیه حتا با ادمای زبون نفهم

خوشحالم که فقط سه روز میرم شرکت این هفته اما ناراحتم که هیچ عصری دلنشین نیست تا ۳۰ و چند روز دیگه

هیییییییییییییییییییییییی

+   snowball ; ٤:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱۱ امرداد ۱۳٩٥

ن

گاهی ارزو میکنم کاش حرفا اندازه ی اون چیزی بودن که ادم میکشه

کاش زبان قدرت گفتن داشت اندازه ای که قلب تحمل میکنه

+   snowball ; ٩:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱٠ امرداد ۱۳٩٥

تودیع

بعضی آدمها رسالتشون حرف مفته یه مشت آدم قضاوت گر که فقط فکر میکنن خودشون درست میگن جوری حرف میزنن که انگار بهترین حرف ها رو میزنن

مراسم تودیع همکار عزیزم تو هفته گذشته و معاون بروکراسی وار که درعرض دوروز دوجو مختلف رفتار کرد و جلسه اخری که با مدیرمنابع انسانی داشتم فکرمو مشغول کرده و فکر میکنم به موانعی که بقول مدیر باید دور زد و ادمایی که اومدن تا مانع باشن 

زندگی در جریانه حتا وقتی ادما میخوان بزننت زمین ،حتا وقتی با تمام وجود قضاوتت میکنن ،حتا وقتی همه اومدن که فقط حرف بزنن 

راستی چرا همه ی ادمایی که من بهشون حس خوب دارم و دوستشون دارم ازم دور میشن؟دلم برای ناهید تنگ میشه 

+   snowball ; ٧:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱ امرداد ۱۳٩٥

لذت

ادما وقتی خیلی خسته میشن خیلی بچه میشن

ادما وقتی زیاد کار میکنن خیلی خسنه میشن

ادما وقنی خیلی مجبورن خیلی کار میکنن

ادما وقتی خیلی کار میکنن وای وقتی خیلی کار میکنن

گاهی غصه خودمو میخورم که آب خوش معنی نداره

لذت از زندگی آیا وجود داره؟

+   snowball ; ٧:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩٥

کاش دنیا استعفا داشت

گاهی با همه وجود دلم میخواد استعفا بدم

از خواهر بودن

از یه دختر بودن

از فرزند بودن

از دوست بودن

از ...

چقدر گاهی سخت میشه همه چیز 

همین که خانوم باشی برای کم آوردن در دنیای مردونه کافیه اما خب ادم دلش نمیخواد کم بیاره دلش نمیخواد سختی هاش خمش کنه 

دیدن روحیه ادمای اطرافم منو همواره به فکر میبره ،از اونجایی که از همون کودکی من مدام خودمو مقایسه کردم با عالم و آدم این حس درون من به قوت باقی مونده و همچنان مقایسه میکنم 

مقایسه میکنم و در بیشتر مواقع کم میارم

فکر میکنم و میشمارم که بگم نه همچین عقبم نیستی اما دست خودم نیست

اما من یه روزهایی حتا وقتی عقبم نیستم حالم خوب نیست

ای کاش برگه استعفا داشت زندگی هم و استعفا میدادم از دختر بودن و خواهربودن و تموم نسبت هام

چقدر اینروزها زیاد ادما رو اعصابم میرن و حوصله هیچکدوم از کسایی که اطرافم هستن رو ندارم

هر روز شبیه یه روز ماموریتی برام سپری میشه که یه سری ماموریت دارم برای انجام دادن!بردن یکی به سرکار !رفتن خودم به سرکار!انجام امور محوله !برگشتن و احتمالا یک سری کاراها در جهت فرزند بودن و دختر بودن !آخر هفته ها هم که همواره کاری وجود داره !

چی بگم

چقدر احساس خالی بودن دارم انگار هیج چیز درون من وجود نداره

چرا اینقدر بی انگیزه شدم ؟

آخدا ...

هیچی 

+   snowball ; ۳:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۸ تیر ۱۳٩٥

 

جنس ادمی چه جنس مزخرفیه

قدر هیچ چیزو نمیدونه

عصبی میشه ناراحت میشه مریض میشه و خیلی کارا میکنه !خیلی کارا هم نمیکنه و درست لحظه ای که اتفاقه میوفته انگار بدهکار میشی به خودت به زندگی تموم لحظه هایی که استفاده نکردی

اینهمه هفته رو چطوری من هی دووم بیارم هی نفس بکشم و باز

نمیدونم 

اخلاقم بد شده

عجیب شدم

عصبی شدم عصبی شدم عصبی شدم 

زودرنج شدم 

نمیدونم چه مرگمه اما من چند وقته باز اصلا خوب نیستم

+   snowball ; ٦:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳٩٥

بزرگ میشویم

خب من ۳۰ ساله شدم و این یعنی بزرگ شدم، بزرگ شدم و باید منطقی نگاه کنم

نمیدونم 

خب وقتی خیلی جاها از خیلی چیزا میگذرم 

وقتی خیلی جاها به خودم میگم هیجکس متعهد نیست و باید رو پای خودت واستی

وقتی خیلی جاهارو سرم حلوا حلواشون میکنم

حقم نیستم یکی یدونه بودنم بولد شه؟حقم نیست ببیننم؟

نمیدونم

اینکه من ناراحت میشم اصلا درست نیست میدونم باید بزرگ بشم و منطقی نگاه کنم 

راستی چرا امسال اینقدر به نبود بابام فکر میکنم ؟خیلی سال بود یادم نبود

نمیدونم

+   snowball ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٥

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir